گفته بودم عشق وجود نداره اخه بعد تو همه ی آدما خاکستری بودن برام و میون این همه غریبه و سیاهی تو رنگی ترین بودی همونیکه دستمو میگرفتُ با هم توی خیابون ولیعصر قدم میزدیم، تو چله زمستون میرفتیم چهار راه قصرو تو کافه ی همیشگی میشستیم و بعدش کلی برای آیندمون خیالبافی میکردیم اون میز کوچیکه کنار پنجره رو یادته؟ همون میز قدیمیه که اولین بار وقتی دیدمت پشت اون نشسته بودی و داشتی نوشته جدیدتو مینوشتی همون پاتوق همیشگیمون که شده بود پلِ دستای ما یادته؟ یبار گفتی میخوام ببرمت یجایی و چشمامو باشال ِسیاه بستی منو برداشتی بردی پارک ملت زیر همون مجسمه ها و عاشقانه های ما از همون غروبِ دلنشین شروع شد زمانیکه دستمو گرفتی و مثل دیوونهها زیر برف میدوییدیم یا زمانیکه تو اوج گرما منو میبردی میدون اعدامُ کلی برام هله هوله میخریدی و همیشه تاکید میکردی زیاد نخورم اخه خوب میدونستی کمشم برام ضررداره اما میگفتی هفته ای یه بار که به کسی بر نمیخوره و کلی لواشک و پشمک حاج عبدالله ونوتلا براممیخریدی بعدم منو میبردی بام تهران تا هر چقدرمیخوام، سکوت کنم اما اخرین باری که رفتیم تو مثل همیشه نبودی و دست آخر یروز، کل تهران و گشتیم چشمات غم داشت در نهایت زیبایی وقتی خورشید چشمات میدرخشید انگاری توش خون ریخته باشن، قرمز شده بودو یه هاله از اشک توی غروب چشمات میرقصید اون روز هر جا میرفتیم، اسم خیابونُ ساعتش و میگفتی و تهش بایه "دوستت دارم" راهی مکان بعد میشدیم..اون روز نفهمیدم چرا اینکا رو میکردی اما الان بعد چند سال میفهمم قصدت چی بود.میدونستی باید بری و میخواستی کل تهران مالِ تو باشه...و الان، تاریخ و روز و ساعت همونه اما تو نیستی!و من اومدم به تنها جایی که بهم نگفتی دوستت دارم و این بار تو دیگه تنها نمیمونی تک دامادِ گورستانِ غم...
#پریا_احمدی
📻@Anaudlostory
