مادرم از من متنفر است گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم خانه بو دارد. بوی چیزی… — روان درمانی تحلیلی — TG.ME

مادرم از من متنفر است گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم خانه بو دارد. بوی چیزی کهنه، چیزی که سال‌هاست در هوا چرخ می‌زند و انگار از پوست دیوار بلند نمی‌شود. همین بو را همیشه با مادرم حس می‌کنم. نه به‌خاطر حرفی که بزند یا کاری که بکند. بیشتر شبیه هوایی است که بین ما حرکت می‌کند. هوایی که انگار از حضور من کدر می‌شود. وقتی کوچک بودم، خیال داشتم اگر بیشتر لبخند بزنم یا بهتر درس بخوانم، نگاهش گرم می‌شود. دنبال نشانه‌ای می‌گشتم که بگوید خوشحال است. اما هر بار که نزدیکش می‌شدم، یک چیز در چهره‌اش می‌لرزید. حالتی که انگار یاد چیزی می‌افتاد که سال‌هاست نمی‌خواهد دوباره با آن روبه‌رو شود. من همیشه فکر کرده‌ام صورت من برایش مثل آینه‌ای است که تصویری ناخواسته را برمی‌گرداند. گاه‌وبی‌گاه وسط روز می‌بینم که نگاهش روی من می‌ماند. نه از محبت، نه از قضاوت. بیشتر شبیه کسی که چیزی را داخل تاریکی ذهنش جست‌وجو می‌کند و پیدایش نمی‌کند. انگار حضور من چیزی را بیدار می‌کند. ترسی قدیمی، زخمی قدیمی، یا شاید ردی از رابطه‌ای که در گذشته نیمه‌کاره مانده. کسی نمی‌داند. فقط حسش می‌شود. من هم همین حس را با خودم حمل می‌کنم. آن‌قدر نزدیکم که انگار از رگ‌هایم رد می‌شود. این وسط، زندگی یک شکلی پیدا کرده که توضیح دادن ندارد. آدم فکر می‌کند تنفر یعنی داد زدن، یعنی دعوا. اما اینجا تنفر شکل دیگری دارد. زیرپوستی است. آرام است. بی‌صداست. با نگاه شروع می‌شود و تا اتاق خواب و آشپزخانه ادامه پیدا می‌کند. بزرگ‌تر که شدم فهمیدم داستان فقط مربوط به رفتارهای امروز نیست. انگار زندگی مادرم در نقطه‌ای از گذشته گیر کرده و من هر روز یادآور همان نقطه‌ام. شبیه سایه‌ای که کنار او راه می‌رود و اجازه نمی‌دهد چیزی از ذهنش پاک شود. من شاید دلیل زخم‌ها نیستم، اما صورت من، تن من، حرکت من، همه این‌ها آن زخم را روشن می‌کند. بعضی شب‌ها که خوابم نمی‌برد، در سکوت نگاهش می‌کنم و حس می‌کنم او از من فرار نمی‌کند، از خودش دور می‌شود. انگار من بخشی از او را به چشمش می‌آورم که طاقت دیدنش را ندارد. آدم وقتی از خودش می‌ترسد، نمی‌تواند دیگری را آرام ببیند. این را دیر فهمیدم. فهمیدنش ساده نیست. آدم باید سال‌ها با نگاه سنگین یک مادر زندگی کرده باشد تا بفهمد ترس او همیشه درباره شما نیست. با این حال، قصه فقط تاریک نیست. لحظه‌هایی هست که نگاهش کمی نرم می‌شود. شاید کوتاه، شاید نصف ثانیه، اما هست. همان لحظه‌ها را مثل تکه‌های کوچک نور در جیبم نگه می‌دارم. چون می‌دانم مادرها همیشه آن زن خسته امروز نیستند. در عمقشان زنی هست که روزی روی علف‌ها نشسته، خندیده، نفس کشیده. من گاهی آن زن را در چشم‌هایش پیدا می‌کنم. گاهی خیال می‌کنم شاید روزی بتوانم این جمله را عوض کنم. شاید بتوانم بگویم مادرم از من متنفر نیست، فقط با خودش در صلح نیست. اما امروز، هنوز، با این سکوت، با این بو، با این فاصله، جمله‌ای که می‌توانم بگویم همین است. مادرم از من متنفر است. و من میان همین جمله، دنبال راهی می‌گردم که زندگی‌ام را ادامه بدهم، بدون آنکه امیدم را گم کنم.

November 21, 2025 659 9