یک سال دیگه هم گذشت؛ به رسم بیستوپنجم مرداد، دوباره یه شمع دیگه به شمعهای قبلی اضافه شد و من موندم و یه عالمه فکر و حس که از دیشب ولکنم نیستن. داشتم تولدهای سالهای قبل رو مرور میکردم، ادمهای اون روزها، حال و هوام، چیزایی که میخواستم و چیزایی که فکر میکردم قراره داشته باشم. و یه جایی وسط همهی این مرورها، یه حس عجیبی اومد سراغم؛ یه حس تهی بودن، یه جور ترس، یه خلا که حتی نمیدونم دقیقا اسمش چیه. هرچی جلوتر میرم، زندگی برام یهجورایی بیمعناتر میشه. نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه، نه… فقط انگار یه چیزی توی من خسته شده. خسته از این زندگیای که دارم، از این روزایی که شبیه هم میگذرن، از ادمهایی که نیستن و ادمهایی که بودنشون هم اون حسی که دلم میخواد رو بهم نمیده. دلم یه زندگی خوب میخواد. یه حال خوبِ واقعی. ادمهایی که کنارشون مجبور به تظاهر کردن نباشم، که از بودن باهاشون احساس امنیت کنم، بخندم، حرف بزنم و خودِ خودم باشم. و شاید عجیبترین قسمت ماجرا اینه که یه وقتایی فکر میکنم شاید مشکل از منه. شاید من بلد نیستم ادم ها رو کنار خودم نگه دارم. شاید منم که زیادی سخت میگیرم، زیادی فکر میکنم، زیادی حس میکنم… نمیدونم. امروز تولدم بود و بیشتر از اینکه هیجانزده باشم، توی یه عالمه «نمیدونم» گیر کردم. نمیدونم قراره سال بعد کجا باشم، چه ادمهایی کنارمن، چه حسی دارم و اصلا از زندگی چی میخوام. فقط میدونم دلم میخواد یک سال دیگه که بیستوپنجم مرداد میرسه، وقتی به امروز نگاه میکنم، با خودم بگم: «خوب شد ادامه دادم.»
11