AMAZINGWOLF🐺: پست #29273 — TG.ME

خاطره یه دختر تن فروش با یه اوبی مذهبی:

یه دفعه یه سید بهم گفت بیا رابطه داشته باشیم، فقط ارایش نکن و زودم بیا تا خانومم نیومده
رفتیم شروع کرد صیغه خوندن، هر چی آیت الکرسی و عکس رهبر بود رو برعکس کرد و گفت زشته، گناه داره.
یه دفعه وسط عملیات زنش اومد، گفت: سید زودباش درو باز کن خیس شدم زیر بارون، سیدم بهم گفت تو فقط یه چادر بنداز سرت شروع کن نماز خوندن.
خانمش اومد گفت این کیه؟ سیده هم گفته این خانم مسافر بود، اومد گفت نمازم داره قضا میشه، میتونم خونه شما بخونم؟ منم آوردمش نماز بخونه.
آخرشم خانمش بهم چایی داد و کلی پذیرایی کرد و رفتم.
یاد پیمان اکبری و دو خواهرش افتادم😂🤦🏻
🤣99💩5❤3😍2💯2👍1🥰1💘1