امروز بابام ناغافل برگشته میگه: «علی، الان زردآلوها رسیده ها، بریم بگیریم مربا درست کنیم.(بابای دیابتی عزیزم عاشق مربای زردآلوئه)» بهش میگم بابا جان، الان جنگه تو بهفکر زردآلویی؟! میگه: «جنگ معلوم نیست کی تموم شه، ولی زردآلوها تموم میشه!😂»
میدونید ما محکومیم به زندگی، حتی اگر زندگی ما رو به حال خودش رها کرده باشه.
عباس کیارستمی تعریف میکرد که وقتی زلزلهی رودبار میآد، خیلی نگران میشه، خب احتمالاً بدونید که کیارستمی فیلمای سهگانهی کوکر رو توی رودبار ساخته. خلاصه میگه وقتی فهمیدم زلزله اومده خیلی نگران و بیتاب شدم و طاقت نیاوردم و رفتم رودبار. میگفت وقتی که رسیدم رودبار فهمیدم که همهی اعضای اون روستای کوکر که توش فیلم ساخته بودم، براثر زلزله مرده بودن.
بعد تعریف میکنه که اونجا یه صحنهی عجیبی دیدم. دیدم کنار رودخونه دارن جنازهها رو میشورن بالاترش هم چند تا دختر دارن رخت میشورن. میگه نگاه کردم و دیدم که کوهها سرجاشونن، درختها سر جاشونن، صخرهها سر جاشونن و انگار زندگی هنوز هست و داره ادامه میده. کیارستمی تعریف میکنه که این خیلی آرومم کرد و برگشتم و ایدهی فیلم «زندگی و دیگر هیچ» به ذهنم رسید.
این روزها من هم تلاش میکنم-با اینکه سخته- زندگی کنم و همونطوری که قبلاً گفتم همهی ما یه مرگ به خدا بدهکاریم و بالأخره یک روزی بدهیمون رو پس میدیم؛ و من پذیرفتهم که ممکنه بمیرم و این باور آرومم میکنه و باعث میشه سعی کنم زندگیمو بکنم.
با اینکه باید اوضاع رو در حد بضاعتمون بهتر کنیم، اما من همیشه زندگی رو با هر کیفیتی یک موهبت میدونم، من عاشق زندگیام؛ عاشق همهی چیزهای خوب و بدش؛ همهی چیزهای ساده و پیچیدهش.
من حتی با سقراط مخالفم که میگفت: «زندگی ناآزموده ارزش زیستن ندارد» بهنظرم هر زندگیای ارزش زیستن دارد، اصلاً ما کی هستیم که بخوایم به ارزندگی زندگی فکر کنیم.
دوست دارم عین استیو مک کوئین تو فیلم پاپیون فریاد بزنم: آهای حرومزادهها من هنوز زندهم، آهای حرومزادهها من میخوام زندگی کنم، شما با تمامی اعمال پلید و شرارتبارتون نمیتونید جلوی میل من به زندگی رو بگیرید، زنده باد زندگی و دیگر هیچ.
57
8
2
1
1
1
1June 21, 2025 1.8K 12 23