خاتونگ، دانشجوی ممتاز و سال آخر دانشکده مهندسی، پس از گرفتن بورسیه ایتالیا، برای تحصیل دوره پیاچدی باید راهی این کشور بشه؛ اما درست توی جشن پایانیِ سال دانشگاه، طی اتفاق غیرمنتظرهای راهش به خصوصی ترین بخش از زندگی رقیب دیرینش، یعنی فرست، باز میشه. اما تموم ماجرا فقط در صبحی که خاتونگ توی تخت فرست بیدار شده بود خلاصه نمیشد؛ این تنها نخ بی رنگی بود که این دو رقیب رو بهم وصل میکرد و چه کسی میدونست، تا کِی اون هارو بهم نزدیک نگه میداشت؟
for dear: https://t.me/FirstKhaoIndream
