نوزدهم مرداد، روز بسته شدن دو تا پروندهی دنبالهدار بود؛ اولی ثبتنام هفتم، دومی روکش دندان.
نوزدهم مرداد، روز رانندگی کردن در ترافیک شدید ایام چهلوهشتم در مشهد بود، درست در ناف تابستان. رانندگی از خیابان کوهسنگی تا رزم، بعد سمت چمران، از آنجا تا میدان شهدا برای آموزشوپرورش، باز از شهدا تا خسروی، بعد از خسروی تا چمران، باز از چمران تا ابنسینا، باز چمران، باز ابنسینا، بعد یک نوک پا خانه، باز مطب دکتر، یک ساعت و چهلوپنج دقیقه نشستن در مطب و دست آخر، هفت و سیوهشت دقیقه خانه.
نوزدهم مرداد، روز عرق ریختن زیر ذل آفتاب تابستان بود؛ روز خستگی و سوختن و به نتیجه نرسیدن.
روز تبدیل شدن مرخصی یکساعته به یکروزه.
روز رو زدن به هر کسی که دستش به کاری میرسید...
نوزدهم مرداد، روز بسته شدن دو تا پروندهی دنبالهدار بود. این جمله را حدود ساعت یکونیم نوشتم، چون خیال میکردم همهچیز تمام شده. ولی هنوز ساعت دو نشده بود که معلوم شد این پروندهها، بعد از چند ماه پیگیری، قرار نیست بسته شوند.
این را وقتی فهمیدم که روی صندلی لابراتوار دندانسازی نشسته بودم... مدرسه پرِ پر بود و برای دانشآموزان خارج از محدوده جا نداشت. حتی رو زدن به مدیرکل ناحیه هم جواب نداد. دکتر شبستری هم روکش را قبول نکرد و گفت ایراد دارد؛ برگردان.
بعضی ناکامیها خیر است، ولی یک چیزی از درون آدم دلش میخواهد وقتی سگدو میزند، به نتیجه برسد. دلش میخواهد بتواند به خودش و حتی به بقیه بگوید: یک روز مرخصی گرفتم، حتی دو روز سر کار نرفتم، یک هفته رفتم و آمدم، یک ماه جان کندم، یک سال پایش نشستم، ولی شد.
این «شدن» همان چیزی است که به خاطرش سگدو میزنی و از سماجت خودت کیف میکنی.
ولی وقتی نمیشود، چیزی درونت زخمی میشود.
زخمهای روزمرهمان روزبهروز بیشتر میشوند. نشدنها با افزایش سن بیشتر میشوند و ناکامیها که زیاد میشوند، خسته میشویم. و خسته که میشویم، دیگر نای راه رفتن هم نداریم، چه برسد به دویدن.
@Afifekhadangi