○
یک روز بعدازظهر، در کوره راه کوهستانی، به پیرمردی برخوردم. چروکیده بود، با موی سفید برفی ، لباس وصله وصله ، و پوتینهایی پر از سوراخ. به رسم چوپانی کرتی، عصایش را بر روی دوش انداخته بود. آهسته، از سنگی به سنگ دیگر، بالا می رفت. مرتب می ایستاد تا از روی تأمل به کوههای پیرامون ، جلگه ، و نوار دریا که آن دورها میان دیوارهای دره پدیدار بود، نگاهی بیندازد.
صدا زدم : " سلام ، پدربزرگ. تنهایی ، اینجا چه میکنی؟"
_ پسرم، دارم خداحافظی میکنم...
_ در این مکان خلوت؟ کسی را اینجا نمیبینم. با که خداحافظی میکنی؟
پیرمرد، از روی خشم ، سرش را حرکت داد. " کدام مکان خلوت؟ مگر کوهها و دریا را نمی بینی؟ پس خدا برای چه به ما چشم داد؟ مگر صدای پرندگان را بر بالای سرت نمیشنوی؟ پس خدا برای چه به ما گوش داد؟ اینجا را خلوت مینامی؟ اینها دوستان مناند. با هم حرف میزنیم. آنها را صدا میزنم و جوابم را میدهند. من چوپانم. عمرم را در مصاحبت آنها سرآوردهام . اما حالا زمان جدایی فرا رسیده است. غروب شده است."
_ ولی، پدربزرگ، هنوز اول بعدازظهر است. به غروب مانده است.
فکر کردم بر اثر پیری ، چشمانش کم نور شده است.
سرش را تکان داد و گفت : " میدانم که چه میگویم . دارم به تو میگویم که غروب است. غروب ...خداحافظ."
_ پدربزرگ ، تو حتی عزرائیل را قال میگذاری.
خندید و گفت: " از پیش این کار را کردهام. آری ، نگران مباش. همان کلک قدیمی را سوار کردهام. از راه نترسیدن از او. قالش گذاشته ام... خداحافظ. تو هم ، پسر خوبم ، او را قال بگذار تا دعای خیر من شامل حالت شود. "
✍ #نیکوس_کازانتزاکیس
📕 گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
t.me/AF14202https/77510Translating to English…
1August 24, 2026 47 2