ادای دين: post #419 — TG.ME

شعری برای روزهای در انتظار (که مباد... که مباد...) با دست خود ویرانه کردی خانه را، حالا... دعوت به حمله، نیروی بیگانه را، حالا... ناجی گرفتی عدّه ای دیوانه را، حالا... سر تکیه بر دیوار، میگویی پشیمانی؟ از حَنجرِ فاشیسم، جاوید این و آن گفتی! هر کس خلافت گفت را، فُحشِ گران گفتی! از یک هلوکاستِ دو روزه با جهان گفتی! حالا شدی مظلوم و نقش‌ات را نمیدانی؟ دریایِ خونِ بینِ ما کارِ فراخوان بود از ابتدا این نقشه‌ی پایانِ ایران بود تحمیقِ جاهل مردمِ مغرور، آسان بود حالا چه حاصل آهِ سرد و چشمِ بارانی؟ گفتید: "میسازیم یک ایرانِ بهتر را"، "جز جنگ درمانی نباشد دردِ کشور را"، "باید بِپِیماییم حتما راهِ آخر را"؛ بسیار خب! این هم شما و تَلِّ ویرانی! گفتیمتان: "خمپاره ابزارِ رهایی نیست!"، "خاکِ وطن میدانِ این عقده گشایی نیست!"، "ما را بجز این خانه دیگر هیچ جایی نیست!"، افسوس! یاسین بود و گوشِ آنکه میدانی... چاقو فراوان...دِشنه ای هم دستِ مردم بود... ایرانِ ما مقتولِ انبوهِ توهّم بود... در روزگاری که تعقّل از جهان گُم بود.... حرفی نمانده... آه از مصراعِ پایانی.... فرهاد فیضی

July 17, 2026 613 15 3