زندگی خیلی عجیبه مامان. زندگی انقدر عجیبه که کاملاً ناگهانی میزنم زیر گریه و زیر لب صدات میکنم. وقتی این شکلی میشم میدونم نیازت دارم. میدونم دلتنگ اینم که تو رو صدا بزنم. که بگم مامان. تو خیال خودم جوابم رو میدی. گاهی هم تو خیال خودم میبینمت. توهم نیست، میدونم که کنارمی. من احساس میکنم. حالا سر انگشتهات رو روی گونههام احساس میکنم. میدونم با گریههای من غمگین شدی. میدونم داری میگی گریه نکن، باید قوی باشی، باید امیدوار باشی. ولی من خیلی طفلکیام مامان. دلم بوسههای تو رو میخواد. هنوز یادم هست صدای بوسههات روی صورتم رو. هنوز یادم هست نرمی و لطافت لبهات رو. هنوز یادمه نگاهت رو. هنوز یادمه جزئیاتت رو. زندگی پر از یادآورهای توعه مامان. در هر چیزی تکرار میشی. در هر لحظه حضور داری. در هر دم و بازدم من هستی. دستم از دست تو دوره، اما دلم هنوز و تا همیشه کنار دلت میمونه. اینهمه نوشتم بلکه از وزن اشکهام کم شه، اما دلتنگی که ته نداره. هنوز هم یک زندهی مشتاق پایانم.
April 20, 2025 620 12