هر بار که میدیدمش، چیزی درونم برمیخاست؛ قضاوت. مقاومت. خشم. بیارزشی. مقصر، دیدمش!!! و اون رو از خودم دور میکردم! تا روزی که همان چیز را در خودم دیدم. بیواسطه. نه آن تصویری که از خودم داشتم؛ خودِ آن. و دیگر جایی برای قضاوت نماند. نه او تغییر کرده بود، نه من. فقط چیزی را که پیشتر در دیگری میدیدم، این بار در میدان آگاهی خودم دیدم. از آن لحظه، او دیگر برای من فقط یک «شخص» نبود. و آنچه در من برمیخاست هم دیگر «من» نبود. فقط چیزی بود که دیده میشد. و من، آنجا بودم. ✦
August 16, 2026 75