در هیاهوی گذر زمان، میان گردش فصلها، روزها، ساعتها، ثانیهها و سالهایی که آرام و بیصدا از عمر و جوانیمان عبور کردند، گاهی اندوهی بیپایان روی دل آدم مینشیند؛ اندوهی که نمیدانی از کجا آمده، فقط میدانی سنگینیاش را روی شانههایت حس میکنی.
ما در سالهایی بزرگ شدیم که شاید خیلی چیزها را گذشتگانمان تجربه نکرده بودند. روزگاری که خبری از این حجم از خبرهای بد، تورم، گرانی، اضطراب و هجوم بیوقفه اطلاعات نبود. جنگها شاید سالها بعد، از لابهلای کتابها و خاطرات نسلها به گوش آدمها میرسید؛ اما امروز، خبر یک جنگ، یک حادثه یا یک اتفاق تلخ، در چند ثانیه خودش را به خانه و ذهن ما میرساند.
شاید گاهی ندانستن، آرامش بیشتری داشت.
اگر کمتر از دردهای دنیا میدانستیم، شاید دلهایمان کمی آرامتر بود. اما دنیا با سرعتی عجیب تغییر کرد؛ آنقدر سریع که حتی فرصت هضم اتفاقات دیروز را نداریم و خبرهای بدِ امروز از راه میرسند تا دوباره ذهن و دلمان را آشفته کنند.
امروز جنگ فقط جنگِ نان نیست؛
جنگِ اعصاب است،
جنگِ امیدهاست،
جنگِ آرزوهاست.
جنگ یعنی پدری که از شرمندگیِ ناتوانی در خریدن یک لقمه نان برای فرزندش، سکوت میکند.
جنگ یعنی کودکی که آرزویش دیگر اسباببازیهای عجیب و بزرگ نیست؛ فقط یک کولهپشتی نو میخواهد، چون سالهاست همان کولهپشتی قدیمی را به دوش میکشد.
جنگ فقط گلوله و ویرانی نیست؛
گاهی جنگ، آرامآرام آرزوهایت را از تو میگیرد، جوانیات را میبرد، موهایت را سفید میکند و کاری میکند در سنی که باید برای آینده رویا بسازی، بیشتر از آینده نگران باشی.
ما بزرگ شدیم، اما انگار بخشی از جوانیمان را در میان نگرانیها جا گذاشتیم.
با این حال، هنوز چیزی در وجودمان هست که اجازه نمیدهد تسلیم شویم؛ یک امید کوچک، یک باور کمرنگ، یک تپش آرام در قلبی خسته که میگوید:
شاید این روزهای سخت، تمامشدنی باشند.
شاید دوباره روزی برسد که لبخند زدن، دلیل خاصی نخواهد.
روزی که پدرها از شرمندگی سر پایین نیندازند،
کودکها برای داشتن سادهترین آرزوهایشان حسرت نخورند،
و ما دوباره یادمان بیاید زندگی فقط دوام آوردن نیست؛
گاهی باید زندگی کرد، نفس کشید، خندید و برای فردا رویا داشت.
تا آن روز، همین امید کوچک را نگه میداریم...
چون گاهی تمام چیزی که یک قلب خسته برای ادامه دادن لازم دارد، همین است؛
باور به اینکه هیچ اندوهی تا ابد ماندگار نیست.
✍️سجاد رفیعی
@harim6811🖤🖤
Forwarded fromخلصه🫀
1August 28, 2026 2.1K 4