درباره‌ی خاطرات سوگواری بارت در یادداشتی به تاریخ ۲۵ اکتبر ۱۹۷۸… — رادوار — TG.ME

درباره‌ی خاطرات سوگواری بارت در یادداشتی به تاریخ ۲۵ اکتبر ۱۹۷۸ درباره‌ی این می‌نویسد که چطور او، در مقام فردی که حداقل توسط بقیه روشنفکر پنداشته می‌شود، نوشته‌هایش را صرف مفهوم فَرا-زبان کرده و حال با دریافتن اینکه قداستِ مامان نه در فرایِ زبان (beyond language) بودن، بلکه در گرو پدیده‌ی نا-زبان (در هم شکستن مفهوم درونی زبان و زبان مادری و هرآنچه از آن می‌شناسیم) است، دچار تحول شده. از میان تمام تعاریف متعددی که بارت از سوگ شخصی و عمیق خود ارائه می‌کند، این دقیق‌ترین و نزدیک‌ترین تعریفی است که می‌شناسم: سوگ؛ کشف ناگهانی قداست و معصومیت در وجود چیزی یا کسی که از دست رفته، به گونه‌ای که تعریف‌ناشدنی اما ابرازپذیر است. بارت این قداست تازه کشف‌شده را به مراحل بالاتر می‌برد؛ کتاب Camera Lucida که پیوندی میان عکس و ادبیات است را حول موضوعیت این معصومیت فرضی می‌نویسد و از مامان، به عنوان تنها عشق حقیقی زندگی‌اش و زنی که ظرافت‌هایی داشت که حالا از یاد تاریخ و مابقی زنان رفته است، یاد می‌کند. بارت، مادر و مادر بودن و مامان را دوباره و دوباره کشف می‌کند، از هم می‌شکافد و به تکه‌پاره‌هایی از تن خودش کوک می‌زند. تا حدی و جایی که سخت می‌توان فهمید این سوگواری برای مامانِ از دست رفته است، یا مامانی که بارت گمان می‌کند از دست داده. اگر مامان تا جایگاه معشوق بالا برده شود و معشوق هم جزئی جدایی‌ناپذیر از هویت عاشق باشد، سوگواری تا چه اندازه صادقانه خواهد بود؟ در ورای تمام این پیچیدگی‌های ادیپی اما مفهوم سوگ همچنان بدون‌تغییر باقی می‌ماند؛ بی‌شکل و هزارچهره، پدیده‌ای که برای هیچ دو انسانی و برای هیچ انسانی در دو زمان متفاوت، یکسان نخواهد بود. برای بارت، سوگ طیف وسیعی‌ست که رنج، اندوه، شادی، حمله‌های رعدآسای آگاهی که به گذار بال سیاه پرندگان از بالای سرش تشبیه شده‌اند، میل به سفر دائمی، تمنای همیشه در خانه و در اتاق مامان ماندن، سر زدن به قبر او و بعد تحمل نکردن این منظره را در دل خود جای داده‌ست. و در فضایی انتزاعی که نه فرایِ مفهوم زبان، بلکه به کل خالی از زبان و تعاریف مرسوم آن است، سوگ احتمالاً چنین معنایی دارد؛ زیستن و همچنان زیستن.

August 18, 2026 206