عباس کاظمی 1. امروز یکشنبه 1 شهریور بعد از نزدیک به یکماه تعطیلات… — عباس وریج کاظمی — TG.ME

عباس کاظمی

1. امروز یکشنبه 1 شهریور بعد از نزدیک به یکماه تعطیلات تابستانی به موسسه آمدم. تا تکلیف یکسری چیزها را هم مشخص کنم. در راه که می‌آمدم به کافه‌هایی برخوردم که با اغلب‌شان خاطره دارم. یکجورایی دلم برای محله‌ی پاسداران تنگ شده بود. همان روزهایی که گمان می‌کردم روزهای نه چندان خوبی است در طول سالهای 1404 و نیمه اول 1405 چه خاطرات لذتبخشی در حین عبورم از خیابانها برایم تداعی شد. جلوی موسسه ماشین را پارک کردم اما همچنان دل و دماغ رفتن به موسسه را ندارم. به سرعت خودم را به اتاقم رساندم و خوشبختانه بدون اینکه کسی را ببینم رسیدم به اتاق و در را قفل کردم. آن همه شیرینی عبور خاطرات ازذهنم با طعم گس خاطرات موسسه ترکیب شد. شدم اینی که الان هستم. موبایلم را هم خاموش می‌کنم تا لحظاتی از این جهان منفصل شوم.
2. مرداد ماه، به سرعت گذشت. هر ساله برایش برنامه می‌ریختم اما به گمان دو سالی است که هیچ نمی‌کنم. حجم کارهای تلنبار شده بر ذهن و روانم سنگینی می‌کند. ظاهرا خودم را خیلی مشغول نشان می‌دهم. پیامهای تلگرامی که کاری باشند را بی‌پاسخ می‌گذارم. دستم پی‌کاری نمی‌رود. برای روزها، کامپیوتر اتاقم را روشن نکردم که بنویسم. رمان نیمه کاره‌ای می‌خوانم که در طول یکماه حتی به نیمه نرساندمش. مکانم را تغییر می‌دهم، از این شهر به آن شهر می‌روم. تنها می‌شوم و دوباره به جمع می‌پیوندم، نمی‌دانم از چه فرار می‌کنم. سفر برای من شده گریز اما موفق نمی‌شوم. این همه مشغله و عدم توانایی انجام ساده‌ترین کارها آیا به من نشان می‌دهد که دیگر پیر و زمین‌گیر شده‌ام. این پیری و ناتوانی را در بخش عظیمی از جامعه مشاهده می‌کنم. جامعه‌ای که دیگر چیزی جز اشکهایش برایش باقی نمانده چطور می‌تواند برای برخاستن، توانی داشته باشد.؟ من هم اینجا همچون مرغ بسملی شدم که در دقایق آخر بیهوده دست و پا می زند. دیگر نه دستانم و حتی کیبورد کامپیوتر یاری‌ام نمی‌کند.
3. این روزها کارم این شده تا قصه دیگران را گوش کنم. اینجا و آنجا. بعد آدمها که قصه‌ی زندگی‌شان را برایم تعریف می‌کنند به لحظاتی می‌رسند که چشمانشان‌ تر می‌شود و در حالی که بغض‌شان را پنهان می‌کنند به صحبت ادامه می‌دهند من درست همانجا که بغض، پنهان شده و چشمان‌، تر شده‌اند توقف می‌کنم. براستی چه شد آن همه انرژی و پویایی که باید در ما باشد جای خودش را به بغض،به اشک و به سکوت داده است. احساسات خرد و کوچک ما هم اجتماعی‌اند. آنها گرچه از تجربه‌های خاص خودمان بیرون می‌جوشند اما مهم این است که در چه شرایط اجتماعی و در چه جامعه‌ای رخ داده‌اند. به قصه‌گویان یادآور می‌شوم که تنها نیستند، این تنها کاری است که برای دوام آدمها می توانم بکنم.
4. وضعیت جامعه‌‌ی ما که به کل اسفناک است اما طرح جدید مجلس که فعالیتهای علمی ما دانشگاهیان را محدود می‌کند حس ناامیدی و پیشیمانی از اینکه هنوز در این کشور نفس می‌کشم را در من بیشتر می‌کند. این طرح مجلس، آخرین تلاشهای مرغ سربریده‌ای که برای حرکت و نجات، دست و پا می‌زند را با تیری خلاص به انتها می‌رساند. خوب می‌دانم که ناامیدی با وادادگی و باز کردن راه برای نوعی تقدیرگرایی بر سر آینده ایران همراه است. مدام با خودم صحبت می کنم، از وضعیتی که در آن قرار گرفتم و تفسیری که از این وضعیت دارم پرسش می‌کنم.

5. امروز تولد 53 سالگی من است. همیشه برای من نیم قرن، خیلی عظیم و دور از دسترس بوده‌است. اما باید بگویم که من از نسلی هستم که نیم قرن را به امیدی گذراند که در انتهایش دود شد و به هوا رفت. جامعه‌شناسی ساختارگرا گاهی درست می‌گوید که ما انسانها نقش چندانی در تغییر اوضاع زندگی‌مان نداریم و این خیلی ناامید کننده است. پیدا کردن نقطه‌ای که در آن تغییر ایجاد بشود کار ساده‌ای نیست. این توهم محض است که می‌توانی زندگی خود را تغییر دهی بدون تغییر محیط اطرافت و جامعه‌ات . نمی‌توانی در جامعه‌ای که اغلب مضطرب و نگرانند به تنهایی خوشحال باشی. تغییر جامعه هم با کنشی فردی( احتمالا قهرمانی در کار نیست!) محقق نمی‌شود بلکه زنجیره‌ای از کنشها و چیزهای دیگر که از جنس کنش نیستند باید کنار هم قرار بگیرند.
6. من هم داستان زندگی خودم را دارم. از دور شاید بنظر برسد که برای جامعه‌شناس، پدید‌ها باید عادی بنظر برسند و آنها باید" همیشه‌حاضر" به همه پدیده‌ها واکنش نشان دهند، در متن جامعه ما مثل همه‌، ناامید و امیدوار می‌شویم. گاهی زبانمان نه صرفا از ترس بلکه ناامیدی و خشم بند می‌آید. چه کسی می‌گوید باید با سیلی صورت خود را سرخ نشان دهیم؟ در عوض در این سن متقاعد شدم که ناامیدی خودم را به رسمیت بشناسم!. در میانه سال 1405 چشمم از یکسو، در پی "گذشته از دست رفته" و از سوی دیگر "آینده تباه شده" این کشور است. اینکه منتظریم اتفاقی بیفتد و خودمان در ساختن این اتفاق سهمی نداشته باشیم ترسناک است!

@varijkazemi
August 23, 2026 2.4K 20 80