Design + AI: post #1494 — TG.ME

پس تکلیف Usability Testing چی می‌شه؟
یه جمله دیگه هم خیلی بین ما رایجه:
«هیچی جای Usability Testing رو نمی‌گیره.»
من با اهمیت Usability Testing کاملاً موافقم.
ولی با «هیچی» نه.
در مطالعه CUE-4، هفده تیم حرفه‌ای یک محصول رو با روش‌های مختلف ارزیابی کردن؛ ۹ تیم از Usability Testing استفاده کردن و ۸ تیم Expert Review.
نتیجه این بود که روش‌های مختلف، مشکلات متفاوتی رو پیدا کردن و هیچ‌کدوم به‌تنهایی همه مشکلات رو پیدا نکردن.
این مطالعه نمی‌گه Expert Review بهتر از Usability Testingه.
نمی‌گه Usability Testing مهم نیست.
فقط یه نکته مهم رو نشون می‌ده:
حتی روش‌های معتبر ارزیابی هم می‌تونن چیزهای متفاوتی درباره یک محصول به ما نشون بدن.
چون هرکدوم از یه زاویه متفاوت به مسئله نگاه می‌کنن.
کاربر ممکنه بهت نشون بده:
«اینجا گیج شدم.»
این Evidence خیلی ارزشمنده.
ولی هنوز این سؤال باقیه:
چرا؟
و مهم‌تر:
حالا دقیقاً چی باید تغییر کنه؟
اینجاست که Research، Data، Domain Knowledge و Expertise وارد بازی می‌شن.
نه برای اینکه جای کاربر تصمیم بگیرن.
برای اینکه چیزی که از کاربر یاد گرفتیم رو درست تفسیر کنیم.

هر Evidence جواب یه سؤال متفاوت رو می‌ده
به نظرم این قسمت توی Product Design خیلی مهمه.
Usability Testing می‌تونه نشون بده:
کاربر کجا گیر می‌کنه؟
Analytics می‌تونه کمک کنه بفهمیم:
این اتفاق چقدر تکرار می‌شه؟
Interview می‌تونه کمک کنه بفهمیم:
کاربر در چه context و با چه ذهنیتی این کار رو انجام می‌ده؟
Support Ticket می‌تونه نشون بده:
کدوم ابهام‌ها دوباره و دوباره تکرار می‌شن؟
و Expertise کمک می‌کنه این شواهد رو در چارچوب محصول، تکنولوژی و کسب‌وکار تفسیر کنیم.
هیچ‌کدوم به‌تنهایی تصویر کامل نیستن.

یه نکته دیگه هم هست
کاربر با ذهن خالی وارد محصول نمی‌شه.
کاربری که سال‌ها با یه نرم‌افزار قدیمی کار کرده، یه مدل ذهنی و انتظار مشخص داره.
ممکنه وقتی وارد محصول جدید می‌شه بگه:
«این اشتباهه.»
در حالی که شاید واقعاً اشتباه نباشه؛ فقط با چیزی که قبلاً دیده متفاوته.
پس حتی User Research هم قرار نیست به ما «حقیقت مطلق» بده.
ما نباید هر چیزی که یک کاربر گفت رو تبدیل به Requirement کنیم.
همون‌طور که نباید هر چیزی که خودمون فکر کردیم رو هم حقیقت فرض کنیم.

پس سؤال اشتباه کدومه؟
«می‌تونم خودمو جای کاربر بذارم یا نه؟»
به نظرم سؤال بهتر اینه:
«مدل ذهنی من از کاربر چقدر با Evidence واقعی کالیبره شده؟»
اگر هیچ Evidence ندارم و فقط می‌گم:
«من فکر می‌کنم کاربر اینو می‌فهمه.»
خب، این مورد خیلی نیاز به بررسی داره.
اگر فقط یک کاربر چیزی گفت و سریع کل محصول رو براساس اون تغییر دادم، باز هم باید شک کنم.
اگر فقط به تجربه خودم تکیه کنم، باز هم مشکل دارم.
اما اگر تجربه خودم رو کنار Research، رفتار واقعی کاربر، دیتا، تست و Feedback بذارم، قضیه فرق می‌کنه.
من قرار نیست کاربر بشم.
قرار نیست ذهنم رو از دانشی که دارم خالی کنم.
کاری که باید بکنم اینه که بفهمم:
چی رو من می‌دونم و کاربر نمی‌دونه؟
کجا دارم فرض می‌کنم؟
کجا Evidence دارم؟
و کجا باید برم و واقعاً از کاربر بپرسم؟

Curse of Knowledge به ما نمی‌گه:
«تو نمی‌تونی کاربر رو بفهمی.»
به ما هشدار می‌ده:
«حواست باشه چیزی که برای تو بدیهیه، الزاماً برای کاربر بدیهی نیست.»
و شاید این، تعریف دقیق‌تر و کاربردی‌تری از Curse of Knowledge برای Product Designerها باشه.

لینک مطلب کامل در لینکدین
Linkedin
خودم رو میتونم جای کاربر بزارم یا نه!!!؟؟؟
Curse of Knowledge؛ یک حقیقت علمی یا بهانه‌ای برای تست نکردن فکر خودمان؟ «من به عنوان کاربر فکر می‌کنم این واضحه…» «خودمو می‌ذارم جای کاربر، به نظرم اینجا مشکلی نداره…» این جمله‌ها رو زیاد می‌شنوم.نه فقط از طراح‌ها؛ از PMها، دولوپرها و حتی آدم‌هایی که تصمیم…
❤4
August 24, 2026 363 4