بِسوی روشنایی | 🇵🇸: post #6334 — TG.ME

(داستانی نقل‌شده)

اخیراً در آمریکا ماجرایی اتفاق افتاد که نقل آن بسیار تأمل‌برانگیز است...

زنی چینی مسلمان شد، اما چون همسرش حاضر نشد اسلام بیاورد، از او جدا شد. پسر و دخترش نیز تصمیم گرفتند با پدرشان در آمریکا بمانند.

زن ناچار شد به چین بازگردد؛ در حالی که بر اسلام خود ثابت‌قدم بود، هرچند بهای این انتخاب، جدایی از همسر و دوری از فرزندانش برای سال‌ها بود.

سال‌های زیادی گذشت تا اینکه دخترش که حالا مشغول به کار شده و برای خودش خانه‌ای داشت، با مادرش تماس گرفت و از او خواست برای دیدنش به آمریکا، در ایالت اوکلاهما، بیاید.

مادر پذیرفت و به دیدن دخترش رفت.
به محض رسیدن به فرودگاه، در اطلاعاتِ فرودگاه به دنبال شمارهٔ نزدیک‌ترین مسجد یا مرکز اسلامی در منطقهٔ محل زندگی دخترش گشت.

وقتی دخترش را دید، به او گفت:
«اگر برای من اتفاقی افتاد، با این شماره تماس بگیر.»

دختر با تعجب پرسید:
«شمارهٔ چه کسی؟! مادر، تو اینجا کسی را نمی‌شناسی!»

مادر پاسخ داد:
«آنها برادران و خواهران من هستند.»

این زن چینی نه مسجد را می‌شناخت، نه مسئولانش را و نه می‌دانست چه قومیت‌ها و ملیت‌هایی به آن مسجد می‌روند.

اما یک چیز را می‌دانست:
هرکس در آن مسجد باشد، او را در هر شرایطی خواهر خود در اسلام خواهد دانست.

چون این، معنای برادری در اسلام است.

دختر چندان به حرف مادر توجه نکرد.
اما سه روز بعد، مادر از دنیا رفت!

دختر نمی‌دانست با پیکر مادرش چه کند و چگونه او را دفن کند؛ چراکه مادرش مسلمان بود.
آن‌وقت حرف مادرش را به یاد آورد و با مرکز اسلامی تماس گرفت.

و اینجا بخش دیگری از ماجرا آغاز شد...

مسجدی که دختر با آن تماس گرفته بود، در منطقه‌ای قرار داشت که قبرستان اسلامی نداشت.
مسلمانان آن منطقه پنج سال برای گرفتن مجوز زمینی که مرکز اسلامی خریداری کرده بود تا آن را به قبرستان مسلمانان تبدیل کند، تلاش کرده بودند.
و درست در همان روزها، مجوزهای لازم را دریافت کرده بودند و رسماً اجازهٔ استفاده از آن زمین به عنوان قبرستان صادر شده بود.
تقریباً بلافاصله پس از دریافت مجوز، تماس دختر به مسجد رسید.

او گفت که مادرش یک زن چینی مسلمان بوده و پیش از وفاتش به او گفته است اگر اتفاقی برایش افتاد، با این مرکز تماس بگیرد.

امام مسجد از دختر خواست با او دیدار کند و به او گفت:
«اولین قبری که در این قبرستان حفر خواهد شد، قبر مادر توست.»

سپس به او اطمینان داد که تمام کارهای لازم را انجام خواهند داد و نماز جنازهٔ مادرش نیز پس از نماز جمعه در مسجد برگزار خواهد شد.
روز جمعه، مسجد در اوکلاهما مملو از جمعیت شد؛ جمعیتی بسیار بیشتر از معمول، تا جایی که به دلیل ازدحام، نماز را بیرون از مسجد برگزار کردند.

از آنجا که این نخستین مراسم دفن در قبرستان تازه‌تأسیس بود، جمعیت زیادی پس از نماز از مسجد به سوی قبرستان حرکت کردند تا مادر را تشییع کنند.

برای دختر و خانواده‌اش، صحنه چنان بود که گویی مادرشان شخصیتی مشهور و شناخته‌شده بوده است.

خانواده از تعداد کسانی که در نماز جنازه شرکت کرده بودند و از شکوه و احترامی که برای مادری که هیچ‌یک از آنها او را نمی‌شناختند، شگفت‌زده شدند.

پرسیدند:
«این همه آدم چه کسانی هستند؟»
از مردم و امام مسجد پرسیدند:
«این همه جمعیت برای چه آمده‌اند؟»

پاسخ شنیدند:
«آنها برادران و خواهران او هستند.»

خانواده تحت تأثیر این صحنه به گریه افتادند.

پس از دفن، خانواده نزد شیخ آمدند و برگه‌ای را به او نشان دادند؛ برگه‌ای که مادرشان دعاهای مورد علاقه‌اش را به زبان عربی در آن می‌نوشت.

پسر، دختر و حتی همسر سابقش اصرار داشتند بدانند او چه می‌نوشته است.
شیخ گفت:

«او می‌نوشت:
خدایا، شوهرم را هدایت کن.
خدایا، فرزندانم را هدایت کن.»


همسر سابقش رو به امام مسجد کرد و گفت:
«آیا می‌توانم قبر کنار قبر او را رزرو کنم؟»
امام مسجد به او گفت:

«بهای این قبر آن است که وارد اسلام شوی و شهادت دهی:
لا إله إلا الله و محمد رسول الله.»

مرد گفت:
«أشهد أن لا إله إلا الله، وأشهد أن محمدًا رسول الله.»

و هنوز آن شب به پایان نرسیده بود که پسر و دخترش نیز شهادتین را بر زبان آوردند و مسلمان شدند.

چه زیباست که یک انسان، حتی پس از مرگش، ثمرهٔ ایمانی را که در دل داشته می‌بیند؛ و شاید دعایی که سال‌ها در خلوت گفته بود، سال‌ها بعد در زندگی عزیزانش به ثمر بنشیند.

از خداوند می‌خواهیم او را بیامرزد، بر او رحمت آورد، جایگاهش را نیکو گرداند و فردوس اعلی را نصیبش کند. 🤍

• خالد حمدی

••┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈••
@Raaasekh | راسخ
❤11
August 27, 2026 75 1