صدای گامهای سنگین بر زمین میپیچد. ناپلئون، با چشمانی که همچون دو شعلهی خاموش اما پرکینه میدرخشند، بر آستانهی جنگ ایستاده است. هوا بوی آهن و خون گرفته، انگار خود زمین از پیش سرنوشت را میداند.
در میان مهی سرخفام، پرچمها چون بالهای شیاطین بر باد میرقصند. هر ضربان قلب سربازان، طبل مرگی است که به استقبال خویش میروند. این آغاز نیست ـ این گشوده شدن دروازهای است به جهان دیگر؛ جهانی که مرزهایش را خون ترسیم میکند.
چهرهها در سایه میلرزند، شمشیرها زوزهی جانوری وحشی را فریاد میزنند. ناپلئون آرام اما سنگین، چون داوری از دل تاریخ، نگاه میکند. او نمیجنگد؛ او فرمان میدهد تا زمین تشنهی خون، سیراب شود.
و در آن لحظه، سکوتی سرد بر سپاه میگذرد، سکوتی که پیش از انفجار طوفان میآید. جنگ آغاز میشود، اما آنچه میماند تنها مرموزترین سرود مرگ است: سرودی که از گلوی انسانها برمیخیزد و در خاطرهی زمین دفن میشود
