صبح با صدا زدن های مامان از خواب بیدار شدم. پشت سر هم اسممو صدا میزد و سعی میکرد از خواب بیدارم کنه. یا بهتر بگم از اون کابوسِ عجیب و غریب. وقتی از عالم خواب بیرون اومدم و ذهنم هوشیار شد ی نفس عمیق کشیدم. بیدار بودم اما هنوز نتونسته بودم چشمامو باز کنم. با دوباره صدا شدنم چشمامو باز کردم و سر جام نشستم. نفس نفس میزدم. ضربان قلبم بالا بود. عرق سرد از رو پیشونیم سر خورد و رو گردنم افتاد. تو اتاقم بودم. رو تختم. همش خواب بود. میدونم. تموم روز مشغول انجام دادن کارهایی بودم که حواسمو جمع کنم، تا به اون خواب فکر نکنم. ظهر مامان موقع نهار درست کردن پرسید : داشتی خواب ترسناک میدیدی؟ با مکث گفتم : آره آره. گفت : تو خواب نفس نفس میزدی. انگار ترسیده بودی. حتما به خاطر اون فیلمای ترسناکیه که میبینی. چقدر بهت میگم نگاهشون نکن. با خنده حرفشو تایید کردم و گفتم باشه باشه دیگه نگاه نمیکنم. بلخره شب میشه و نمیتونم از خودم فرار کنم. میام تو اتاق و شروع به فکر کردن میکنم. به هیولای تو خوابم. اما هیولایی نبود که. من بودم که وایستاده بودم کنار ی باتلاق عمیق و سیاه، و اطرافیانم، در حال غرق شدن بودن و من، کاری نمیتونستم بکنم. با هر قدمی که برمیداشتم تا نزدیکشون بشم اونا بیشترو بیشتر فرو میرفتن. انگار باتلاق با من حرکت میکرد. وقتی من ثابت بودم اونم ثابت بود. اما وقتی من پا به جلو میذاشتم اونم شروع می کرد به غرق کردن. نمیدونم. کدوم بهتر بود؟ اینکه سعیمو بکنم تا نجاتشون بدم و باعث بشم سریعتر غرق بشن یا اینکه فقط تماشاچی اون صحنه میبودم؟ اینبار هیولای کابوس خودِ من بودم. ترس، خودِ من بودم. ترس اینکه نتونم از کسانی که دوستشون دارم مراقبت کنم. که کافی نباشم. که قوی نباشم. بعضی وقتا از این همه فکر خسته میشمو دلم میخواد هر چی که دارمو ندارمو بذارم گوشه ی اتاق روش ی پارچه بکشم. ی نامه خداحافظی بنویسم و برم جایی که دیگه نتونم به خودم و کس دیگه ای آسیب برسونم.
1
25
25August 23, 2026 526 4