امروز اومدم بازار برای خرید لوازمتحربر بچههای نیازمند. خلوت نبود، به شلوغی پارسال هم نبود. ولی کسی خرید نمیکرد. همه فقط راه میرفتن و گاهی قبمت میپرسیدن و باز پرسههای طولانی... پسر جوونی که ازش مداد و خودکار خریدم گفت مدتهاست اوضاع همینه. گفت کاسبها منتظرن، خربدارها منتظرن، همه... گفت بعضی روزها اونقد خسته میشه که ظهر مغازه رو میبنده و میره. واقعا نمیدونم داره چی میشه. فقط میدونم حال کسی خوب نیست دیگه. یه "طبقه" از جامعه ما به صورت کامل ناپدید شده. نمیخوام از ناامیدی بگم اما فقط دلم خواست این چندخط رو اینجا بنویسم که یادم نره ظهر روز دوم شهریور ۰۵ باور کردم دیگه لازم نیست منتظر بهترشدن چیزی باشم و صرفا باید ادامه بدم. اما فدای سر بچهها :) به امیرحسین گفتم اگه دفتر زدهدار هم داری تو انبارت، بده من برسونم به بچههای محتاج. قاطی کرد و گفت زدهدار چرا؟ بچههای خودمن، جنس برند میفرستم. امیرحسین داره بابا میشه و خوب بابایی هم میشه. من ناامید نیستم چون هنوز مردمی اطرافم هستن که واسه غریبههای دی ماه گریه میکنن و وقتی میگم یه بچه نیاز به درمان داره، از جیب خالی خودشون کمک میکنن. بله ما شکستیم ولی هنوز شکست نخوردیم. همین. Hamid59salimi
TelegramHαмιd ѕαlιмιinstagram.com/hamid.salimi.59
5