«هیچ چیزهمیشگینیست»
بهجد یکی از دردناکترین کتابهایی بودکهخوندم. یک کتاب کوتاه،ساده عمیق و پرازاحساس.
خب من با هرکتابی که میخونم نقشهای زیادی رو تجربهمیکنم یکبار واردنقش کشیش میشم،یکبار وارد نقش قاتل میشم یکبار وارد نقش یک عاشقپیشه میشم یکبار یکپرستارمیشم
وبارها هم پیش اومده وارد نقش مادرشدم
اصلابرای همین عاشق ادبیات و داستانم چون ما نقشهایی رو تجربه میکنیم که در زندگی واقعی
نمیتونیم همهشون رو باهم زیستکنیم.
اینبار این داستان متفاوته ..ازآغاز داستان
گاهی یکپدردرماندهبودم که یک حادثه اون رو به یک شبح نزار تبدیل کرده بود
و گاهی یکمادربودم که ۲۲ژانویه ساعت پنج بعدازظهر تاابد تبدیل شد به یک مردهیمتحرک
که از بیخبری برای دخترکش مرزبین زندهبودن و مرده بودن رو گم کردهبود.
من واقعاااوقتی مادرداستان بودم گریه میکردم🫠🥲
این داستان درست به یکی از بزرگترین ترسهای زندگی من پرداخته بود.
«گمشدن بدون هیچاثری»
درموردرنج و دردی که این پدرومادرتحمل میکنن خیلی استادانه صحبت میکنه«میگه که ما در بین یک دیوارهایی زندانی شده بودیم که فقط خودمون دوتا درونش بودیم فقط خودمون میدونستیم اون تو چه خبره،دیگران نمیتونند به ما بپیوندن،تو خودت رو به من میکوبی من خودم رو بتو واین دردمشترک ماست که تا ابد باقی میمونه.»
واقعا بینظیرنبود؟!
من تاحالا کتابای زیادی خوندم که به یک رنج در خانواده پرداخته اما هیچکدوم جدا اینقدر عمیق بیان نکرده بود احساسات رو که آره واقعا هیچکس نمیتونه رنجی که برای ادمای یک خانوادههست رو بفهمه و در چنین مواقعی که در یــــک لحظه زندگی آدمها زیرورو میشه، آدمهای دیگه خیلی خیلی دورن.
این کتاب غمگینه؟ بله خیلی زیاد.
پیشنهاد میکنم؟ بله چون نثربسیار زیبایی داره
داستان و خوبه که درمورد این بخونیم که آدمها چطور با عمیقترین جراحتها به زندگی ادامه میدن بدون اینکه فراموش کنن.
اگر به مرورخاطرات واگربه عشق بیقیدوشرط علاقه دارید بله واقعا پیشنهادمیکنم.
8
1August 13, 2026 179 3 2