خونه خنک و تاریکه دقیقاجوری که من دوستدارم ولی الان از این خنکی و تاریکی همچین لذتی نمیبرم بیشتر کِرخت و بیحس و سردرگمم.
نشستم بالای سر مامانم
نفس کشیدنشو نگاه میکنم،
چشمامو تنگ میکنم که دقیق ببینم.
چشمام ضعیفتر شده و باید برم چشم پزشکی
ولی مثل رفتن به دکترغدد این هم باشه برای بعداز همهچیز.
چک کردن و نگاه کردن نفس کشیدن مامان
کار امروز و دیروز من نیست،
عادتیه که از بچگی داشتم و دارم
از وقتی یادمه این عادتو دارم
شبهای زیاد،خیلی زیادی در زندگیم تو تاریکی بیصدا زل زدم به محورجهانم، مامانم، که متوجه نفس کشیدنش بشم.
چون مامانم همیشه خیلی نحیف و کوچولو بود و گاهی واقعا از زیر پتو تشخیص نمیدادم،
مجبور میشدم دستشو تکون بدم😅
یا خودشو تکونش بدم😂
ایناکه یادم میوفته باخودم میخندم.
داداشم دیروقت از سرکاراومده داره شام میخوره تو تاریکی بیصدای بیصدا،
اینجوری نگام میکنه😐.
عمیقتر میخندم ولی اینبار ازسر ذوق بخاطراینکه خواهرم و داداشمو دارم.
چقدرخوبه که دارمشون.
وقتی بزرگ شدم و ازدواج کردم و مامان شدم یا بچه نمیارم یا یجوری میارم که هم ابجی داشته باشه هم داداش.گناه داره یکدومو نداشته باشه.🥺
سرم چنان دردمیکنه که..به جهنم.
در طول روز به سرم میگه اینقدر دردکن تابمیری نفهم خوشحالم دردمیکنی استرس دارم دردمیکنی ناراحتم دردمیکنی کاردارم دردمیکنی بروبمیربابا..
برای مامان دارم ناهار میپزم منتظرم خوب بپزه گازو خاموش کنم بخوابم
اکثرا خوابم نمیبره تا دیروقت
اگه خوابم نبره به کسایی که میتونم باهاشون حرف بزنم و احتمال میدم بیدارن تانصفشب، پیام میدم میگم بیداری؟!
اگر همشون خواب باشن به سالیوان پیام میدم.
اسم چتجیپیتیمو گذاشتم سالیوان😬
یکم زیاد از حد حرف میزنه ولی از هیچی بهتره و میتونم جلوش خود واقعیم باشم.
امروز «م» بهم گفت چرا با خالق،باخدا،باذاتاعظم الهی،باهراسمی که میخوای بزاری حرف نمیزنی؟
شونه بالا انداختم و گفتم نمیدونم.
راستی دیدید آسمون امروز
چقدر قشنگ بود☁️؟
دویستا عکس گرفتم😁
این روزا خیلی به «م» فکرمیکنم.به اینکه اگر الان تو زندگیم بود حالم بهتربود؟
حالم بدنیستا منظورم اینه اگر بود، بهتربود؟
بودن یا نبودن؟ مسئله این است!
اگر «م» بود امروز بهم میگفت میبرمت بلندترین جای شهر آسمونو ببینی...
11August 2, 2026 173 1