کنار پنجره نشسته‌ام. باران نمی‌بارد اما هوا نمناک است. یک لیوان آب… — جایی که سایه‌ها ماندگار شدند. — TG.ME

کنار پنجره نشسته‌ام. باران نمی‌بارد اما هوا نمناک است. یک لیوان آب کنار دستم، یک کتاب باز روی پاهایم، همان صفحه‌ای که دیشب هم باز بود، صدای رفت و آمد همسایه‌ها را می‌شنوم، صدای تلویزیون از طبقه‌ پایین، صدای زندگی دیگران. و من فقط نگاه می‌کنم به دانه‌های گرد و غبار که توی نور آفتاب می‌رقصند. انگار نه انگار که یک نفر از این اتاق رفته، انگار نه انگار که صندلی روبه‌رو خالی است. حتی غم هم خسته‌ام کرده، نه آنقدر سنگین که بگریی، نه آنقدر سبک که فراموش کنی.‌.فقط یک سنگینی کم‌جان، ته سینه، که با هر نفس آرام‌آرام یادآوری‌ات می‌کند.

September 7, 2026 185 1