آن روز وقتی آخرین پرتو از لای نرده‌ها لغزید و روی زمین نشست، من هنوز… — «ایوانی به وسعتِ یک شهریور» — TG.ME

آن روز وقتی آخرین پرتو از لای نرده‌ها لغزید و روی زمین نشست، من هنوز فکر میکردم فردا دوباره طلوع میکند. اما فردا آمد و نور نیامد. نه برای یک روز، نه برای یک هفته، که برای تمام روزهایی که از آن شهریور گذشت. حالا هر عصر مینشینم همانجا، جایی که روشنایی از زمین کنده شد. و تماشا میکنم که سایه‌ها چطور آرام‌آرام تمام فضا را می‌بلعند. نه برای انتظار، که برای عادت‌کردن به این حجم از سکوت.
September 5, 2026 201 5