میگن هنر پناهگاه آدمه. شاید! نمیدونم... راستش مدتهاس هر وقت این جمله رو میشنوم بیشتر از اینکه قانع بشم حس میکنم کسی که این حرفو باب کرده تحت تاثیر یه اثر هنری بود همینجوری یه چیزی گفته یا زندگیش اونقدرا هم رنجآور نبوده. چون تجربهی من چیز دیگهایه! وقتی اوضاع یه کم خراب باشه یا فقط خسته باشی یا حوصله نداشته باشی آره، میشه یه آهنگ گوش داد، یه کتاب باز کرد، یه نقاشی رو چند دقیقه نگاه کرد! اما وقتی زندگی واقعا داره از رو آدم رد میشه! وقتی هر روز یه جور تازه بهت ثابت میکنه که هیچ تضمینی برای هیچ چیز وجود نداره، وقتی صبح بیدار میشی و قبل از اینکه چشمت کامل باز بشه یاد همه گوههایی میفتی که باید باهاشون سر و کله بزنی، اون موقع نه شعر میچسبه نه موسیقی نه هنر. حداقل برای من اینطوریه. انگار یه جایی به بعد ذهن دیگه دنبال معنا نیست. دنبال نجات هم نیست. فقط میخواد کمتر له بشه. هنر اما همیشه دنبال معنا یا پیامه! همیشه میخواد یه چیزی نشونت بده. یه حقیقت، یه احساس، یه خاطره، یه زیبایی! و خب... بعضی وقتا آدم نه حوصلهی حقیقت داره نه احساس نه زیبایی نه هیچکدوم این چیزا. بعضی وقتا فقط میخوای چند ساعت وجود نداشته باشی... برا همینه که هرچی حالم بدتر میشه بیشتر از هنر فاصله میگیرم. نه چون بیارزشه! اتفاقا چون زیادی واقعیه. یه آهنگ خوب حواست رو پرت نمیکنه! یه نقاشی خوب سرگرمت نمیکنه! یه شعر خوب دردت رو از بین نمیبره! فقط میشینه کنارت و مجبورت میکنه به چیزایی نگاه کنی که تمام روز سعی کردی نبینی. و من نمیدونم چرا باید داوطلبانه این کار رو با خودم بکنم؟! شاید هنر پناهگاه بعضیا باشه. برا من که بیشتر شبیه یه آیینهاس که هر بار از کنارش رد میشم یه چیزی رو یادم میاره که ترجیح میدادم فراموشش کنم. فک میکنم برا هممون همینجوره! واسه همینه که اینجا هم دیگه کسی فعالیت آنچنانی نداره.
16
4
2
1
1