رسانه زبان‌ها: post #352 — TG.ME

در یک دشت بی‌انتها، جایی که زمین با آسمان هم‌آغوش بود، موجوداتی قدم می‌زدند که از جنس نور و سایه بودند. سال‌ها، شاید قرن‌ها، مسیرهای پرچالشی را طی کردند؛ از گرسنگی و سرما گذشتند، از کوه‌های بلند بالا رفتند و از دره‌های عمیق پایین آمدند، تا همهٔ دشت را بشناسند و رازهای آن را کشف کنند. تا اینکه رسیدند به دیواری از نور و سایه. دیواری که نه می‌شد لمسش کرد، نه پشت سر گذاشت. دیوار، افق بود؛ مرزی بین شناخته و ناشناخته. در برابر این دیوار، سه اندیشه زاده شد: اول، گروهی گفتند: «حافظه‌مان را پاک کنیم، بازگردیم، و دوباره در مسیر نادانی تا ناتوانی لذت ببریم. پیش از رسیدن به این مرز حقیقت.» آن‌ها می‌خواستند دوباره بازی را آغاز کنند از نادانی تا مرز آگاهی. گروه دوم گفتند: «اینجا سر منزل حقیقت است؛ ثمره همه تلاش‌ها و از خودگذشتگی‌ها. خیانت است اگر بازگردیم. باید ایستاده و به خودمان ببالیم؛ حتی اگر هیچ وقت دیوار را پشت سر نگذاریم. دوستان! ما اولین کسانی هستیم که تا اینجای دشت آمده‌ایم! این چیز کمی نیست!» آن‌ها دیوار را نه محدودیت که نقطهٔ اوج تمدن خود می‌دیدند. و گروه آخر گفتند: «اگر پشت دیوار را نخواهیم دید، اگر کشف کامل حقیقت برایمان ممکن نیست؛ چرا باید این مسیر را آغاز می‌کردیم؟ چرا ما برای این بازی انتخاب شدیم؟ چرا موجوداتی که بتوانند از دیوار عبور کنند وارد این بازی نشدند؟ چرا محکوم به نگهبانی از این مرز باشیم؟ بهتر است #رها شویم، چرا که در نبود ما، دیوار و آنچه پشت آن هست هم بی‌معناست.» و دیوار همچنان ایستاده بود؛ بی‌توجه به شک و تردیدها. و آن موجودات در انتخاب خود گرفتار، میان بازگشت، ایستادن در اوج، یا رهایی از همه معناها، با چشم‌هایی خیره به نور. @Tehran_ffll

February 24, 2026 1.3K 1