در کوچه‌های تنگ این شهر، که نفس‌ها را به دیوار می‌کوبند و آرزوها را… — 𝗺𝘆 𝘄𝗿𝗶𝘁𝗶𝗻𝗴𝘀 — TG.ME

در کوچه‌های تنگ این شهر، که نفس‌ها را به دیوار می‌کوبند و آرزوها را زیر پای عابران له می‌کنند، جوانی‌مان مثل سایه‌ای کوتاه از کنارمان رد شد. 
نه فریادی زد، نه دستی دراز کرد. فقط نگاه کرد و رفت. 
ما ماندیم میان هیاهوی دروغ‌های بزرگ و سکوت‌های اجباری، عمرمان را مثل اسکناسی کهنه دست به دست می‌چرخانیم و هر بار که به آینه نگاه می‌کنیم، چهره‌ای می‌بینیم که دیگر مال خودمان نیست؛ چهره‌ای که جامعه بر آن نوشته:

صبر کن، صبر کن، شاید فردا...

اما فرداها همه مثل همند؛ خاکستری، سنگین، و بی‌صدا.و ما هنوز ایستاده‌ایم، در میانهٔ راهی که نه به جایی می‌رسد و نه اجازه می‌دهد برگردیم.

𝗠𝗲, 𝗨𝗻𝗲𝗱𝗶𝘁𝗲𝗱.
💔3🍾3
September 3, 2026 18