نه فریادی زد، نه دستی دراز کرد. فقط نگاه کرد و رفت.
ما ماندیم میان هیاهوی دروغهای بزرگ و سکوتهای اجباری، عمرمان را مثل اسکناسی کهنه دست به دست میچرخانیم و هر بار که به آینه نگاه میکنیم، چهرهای میبینیم که دیگر مال خودمان نیست؛ چهرهای که جامعه بر آن نوشته:
صبر کن، صبر کن، شاید فردا...
اما فرداها همه مثل همند؛ خاکستری، سنگین، و بیصدا.و ما هنوز ایستادهایم، در میانهٔ راهی که نه به جایی میرسد و نه اجازه میدهد برگردیم.
𝗠𝗲, 𝗨𝗻𝗲𝗱𝗶𝘁𝗲𝗱.

