شب هایی که هیچکس نمیبینه… تو میمونی با اشک هایی که اونقدر نگهشون داشتی تا چشم هات رو به غمگینترین و قشنگترین حالت ممکن شفاف کرده... نزار تکرار بشه روزایی که شده سه و چهار بار رفته باشی زیر دوش آب داغ تا خواب از سرت بپره خستگی هات کم تر بشه ولی نفسات تنگ تر شده... له تر شدی... شکسته تر شدی... همه چی خفه کننده تر شده... وقتایی که چشاتو میگرفتی زیر آب همون چشایی که گریه داشت قرمز بود... ورم داشتو از حال بد رو هم میفتاد... هر چیزی که از استرس خورده بودی سر در دلت مونده بود وعده هایی که حساب با عذاب وجدان خوردنشون از دستت در رفته گرسنگی هایی که منشأ گرسنگی نداشتن و فقط سوز معدتو بیشتر کردن با بدن نم دار مینشستی پای کتاب ولی هی بدنت خشک تر و کرخت تر شده... هق هق میزدیو سه و چهار تا قطره اشک که معلوم نبود چه جوری راهشونو به کنج لبات باز کردن آخ و امان از حموم رفتن هایی که میخواستی درد پاهات و تب و لرز استخون هاتو آروم کنی ولی بعدش فقط یخ بستی... آب داغی که هر چقدر به دادت رسیده باشه ولی درد هاتو نمیشوره ببره با لباس خیس بشینی پای فیلمای "تو ۲۰ ساعت کتابو ببند" حق توعه؟ چرا تو نباید شب امتحان فقط بشینی نمونه سوال حل کنیو ۱۱ و ۱۲ بخوابی؟ چرا از عذاب وجدان باید لباسایی که تو رو بیشتر محو میکنن نامرئی و غمگین میکنن رو بپوشی؟ چرا نباید به خودت برسیو با اعتماد به نفس بری سر جلسه و بیای با خوشحالی؟ مگه تو چی کم داری؟ هیچی فقط زیادی داری سختش میکنی و به خودت واسه شروعش سخت میگیری حق داری اون لباسایی که خوشگلترت میکنه، روحتو باز میکنه، خوشحالتر نشونت میده رو بپوشی! تو حق داری با صورت مرتب و روحیه قوی بری سر جلسه حق داری دیگه شبای امتحان و فرجه ها نگردی ببینی کی تو ۱۵ ساعت و ۶ و ۷ ساعت کل کتابو بسته تو واسه دوباره تکرار کردن اینا خیلی گناه داری روله گیانِم:(
شب هایی که هیچکس نمیبینه… تو میمونی با اشک هایی که اونقدر نگهشون… — رونـاهی — TG.ME
December 14, 2025 13K