پرویز قلیچ جدای از آن گلِ ماندهگار که حافظهی فوتبالیها شد، از خاکستر سر بر آورد. پارهای آدمها بیهراس از باخت به استقبالِ آن رفته و از خاکسترِ خویش سر بر میآورند.
تو دعواهای تکبهتک کسی حریفاش نمیشد. اما آلزایمر و سرطان از پشتِ سر دو بهیک ریختند سرش.
پرویز! من قادر نبودم و نشدم به رنجات پایان دهم. آن دو عفریت آلزایمر و سرطان چرا!
از خاک کوچه سربر کشید و به امانت خاک سپرده شد.
کاپیتان رفت
@SocialistL
https://akhbar-rooz.com/2026/05/23/54189/?fbclid=IwdGRjcAR-8RljbGNrBH7wXWV4dG4DYWVtAjExAHNydGMGYXBwX2lkDDM1MDY4NTUzMTcyOAABHr-k94Q-wT7XN_sgLo5RM_NlfHgYNuIYfATeW2kowLZ9XZLoIuqObBZT5xjJ_aem_W2ac4MJ67MS8fvKsfULSgA
@SocialistL

Akhbar-Rooz
کاپیتان رفت! مهدی اصلانی
ساعت از نیمههای شب گذشته بود. زنگ زد و اومد بالا. سر صبحانه حرف گُل انداخت. پرسیدم پرویز تعریفات از رفاقت چیه؟ «رفاقت یعنی وقتی ساعت دو بعد نصفهشب زنگِ خونه را زدم، نپرسی چی شده؟ چرا الان! خُب صبر
3
2May 23, 2026 1.1K 3