؛ وقتی تمام زندگیات را صرف یک هدف میکنی
Thorfinn
ده سال از زندگیاش را با یک هدف گذراند:
کشتن Askeladd.
اما در نهایت، این Canute بود که با شمشیرش Askeladd را کشت؛ و Thorfinn ماند، در حالی که مردی در حال مرگ را در آغوش داشت و دیگر هیچ هدفی نداشت.
معمولاً این صحنه را شکست Thorfinn در رسیدن به انتقام میدانند، اما شاید درد اصلی چیز دیگری بود.
Askeladd
سؤال مهمی از او میپرسد:
«بعد از اینکه من مُردم، قرار است برای چه زندگی کنی؟»
و Thorfinn پاسخی ندارد.
چون هیچوقت فراتر از انتقام را تصور نکرده بود. حتی اگر خودش Askeladd را در آن دوئل میکشت، احتمالاً لحظهای بعد با همان خلأ روبهرو میشد.
اشتباه اصلی فقط نفرت یا سالهای تلفشده نبود؛
اشتباه این بود که تمام دلیل زندگیاش را به هدفی گره زده بود که بالاخره تمام میشد.
و این اتفاق فقط در داستانها رخ نمیدهد.
گاهی ما هم تمام زندگیمان را به یک امتحان، یک شغل، مهاجرت به یک کشور، رسیدن به یک رابطه یا یک رؤیا گره میزنیم.
بعد چه؟
اگر به آن برسیم، شاید بپرسیم: «حالا چی؟»
اگر نرسیم، ممکن است فکر کنیم: «پس دیگر چیزی برای من نمانده.»
سؤال Askeladd را میتوانیم برای خودمان هم تکرار کنیم:
اگر فردا دقیقاً به چیزی که میخواهم برسم، پسفردا چه کار خواهم کرد؟
اگر پاسخی برایش نداریم، شاید آن هدف دارد ما را با خودش میکشد، نه اینکه ما آن را به سمت زندگیمان هدایت کنیم.
Thorfinn
چند سال زمان نیاز داشت تا پاسخ خودش را پیدا کند.
شاید بهتر باشد ما این سؤال را قبل از رسیدن به آن خلأ از خودمان بپرسیم.







