بهمن من: آنکه رفت و هیچ زمان برنگشت! من، او که پناه برده به اعماق غارهام من: زخم، خنده، لهجهی خونِ گرمِ رشت! من، برلین نصف و نیمه به دستِ حصارهام من، لنگرود و خاطرهای عاشقانهام من: رودسر، دو پای به حالِ گریختن من، ردِ پای ترکیه بینِ ترانهام من: دست و پا در آتنِ در حالِ ریختن... من: خانه روی تاول و ماسوله بر دُمَل میخواستم سر از همهجا دربیاورم! من، روح چند تا جسدم از سیاهکل در آسمان ابری لندن شناورم من: خاک گرم فومن و طعمِ کلوچههاش من: یک کلاغ پیر، کر از قیل و قال خود من: کُلن سرد و دربهدری توی کوچههاش در من کسیست، شاهد مرگ و زوال خود من گریهام! تداوم باران انزلی... کشتی نشسته است درونم به خاک و گِل... من: آخرین مسافرِ بر روی صندلی من: درد مانده منتظرم در بروکسل من کلبههای تالش مستم، سیاهمست سوراخی از عرقسگی از کله تا کبد مغزم که زیر زلزلهی شهر مانده است من رودبارِ له شدهام در دلِ سوئد من یک فراریام، شبحی چندگانهام یک خارجیِ منتظرِ لحظهی دیپورت من مردهام..! جنازهی در راهِ خانهام من اَملشم که خاک شده در فرانکفورت من: خانه روی تاول و ماسوله بر دُمَل میخواستم سر از همهجا در بیاورم! من روح چند تا جسدم از سیاهکل در آسمان ابری لندن شناورم! شعر: مزدک نظافت #بهمن ShnText.t.me
بهمن من: آنکه رفت و هیچ زمان برنگشت! من، او که پناه برده به اعماق… — ShnText — TG.ME
August 24, 2023 2.5K 14