209
تو که میشناسی درد تو شعرامو
تو که میفهمی معنی ایهامو
تو که با رنج کشیدی بدن زخمیمو
تو که دیدی یه شبه برف رو موهامو
بدنم مهلکهی شیههی شلاق شد..
من اگه خسته شبیه تن ایران بودم
من اگه لحظه ی پایانیِ انسان بودم
خاطراتِ تو منو زنده نگه داشته هنوز
وسطِ "بیتو ترین" نقطهی زندان بودم
که به یادِ تنِ گرم تو تنم داغ شد
با لبات فاتحه ی هر غمیو میخونم
من به آرامش وحشیِ چشات مدیونم
یه پناهندهی ترسیدهی تنهام اما
پشت مرز تن تو تا به ابد میمونم
منو از این غم جاودانه آزاد کن!
تو که باشی پیشِ من خنده به دردا میزنم
حتی اون لحظه که از شکنجهها جون میکنم
تو دلیلِ سبزِ ریشهمی تو خاک این کویر
چرا خم شه قامتم، زرد بشه روح و تنم؟
که جواب موندنم ارّهسر ساق شد
اگه فردایی باشه من با تو میسازم
بُرد من وقتیه که، به تو میبازم
توی این روزای شوم، شده کل آرزوم
روز آزادی بیاد حبس بشم تو بغلت
بین دستات برسم به اوج پروازم...
با لبات فاتحهی هر غمیو میخونم
من به آرامش وحشی چشات مدیونم
یه پناهندهی ترسیدهی تنهام اما
پشت مرز تن تو تا به ابد می مونم
منو از این غم جاودانه آزاد کن..!
شعر: مزدک نظافت، شاهین نجفی
#209
ShnText.t.me
4August 24, 2023 2.3K 30