🔹برای مسجدمان دنبال شهید میگشتیم. آجر به آجرش را خودمان با پولهای مردم روستا روی هم گذاشته بودیم. هنوز نمای مسجد به سرانجام نرسیده بود که پیگیر آوردن شهید شدیم. هر چه نامه زدیم و پیگیری کردیم هماهنگ نشد.
🔹بعد فاجعه میناب من که هر روز وقتی به مدرسه میرسیدیم و رویم را برمیگرداندم و میدیدم خوابش برده، دستم را دراز میکردم و روی پیشانیاش میکشیدم و با آهنگ «پاشو! پاشو! رسیدیم» بیدارش میکردم، نتوانستم صورت خواهرزاده دلبندم را تشخیص دهم.
🔹آن چیزی که چند سال پیگیرش بودیم. بالاخره خودش با پای خودش آمد پیش ما. ما برای مسجد دنبال شهید بودیم، حالا چهار نفر از شهدای مدرسه شجره طیبه مال مسجد ما بود: مسیحا سالاری، اسرا و سلما ذکری و خواهرزاده من خدیجه درویشی.
🔹به بنیاد شهید گفتم: «اینها دیگر سهم مسجد ماست. همینجا خاکشان کنید. نبریدشان گلزار شهدا. تا آنجا فاصله زیاد هست و خانوادهها اگر بخواهند هر روز از روستا تا گلزار بروند، اذیت میشوند.» قبول کردند.
جزئیات این گزارش را اینجا بخوانید
