مرگ!
پایان؟ یا رهایی؟ یا کنجکاوی برای اینکه اون طرف چه خبره؟
به عقیدهی من قطعا رهایی.
رهاییِ روحِ متعالی از قفسِ گوشت و استخوانِ دنی.
و قدری هم کنجکاو و مشتاقم ببینم لحظهای که کلیدِ حیاتِ جسمم زده شد و بیجان افتادم چه اتفاقی میفته و روحم چه مارمولکبازیهایی قراره انجام بده.
و چرا نویسندههای زیادی خودکشی کردن؟
نویسنده بودن و تمایل به پایان دادن به زندگی چه ارتباطی با هم داره که من هم همیشه حس میکنم با خودکشی خواهم مرد.
همینگوی قبل از اینکه باغ عدن رو کامل کنه خودکشی کرد. با اسلحه. من هم یه داستان نیمهکاره دارم که امیدوارم قبل از کامل شدنش خودکشی نکنم. سیلویا پلات قبل از خودکشی در یادداشتی نوشت "رفتهام به یک پیادهروی طولانی، فردا برمیگردم"
بعد از پلات آن سکستون که همسرش ترکش کرده بود کتاب یادداشتهای مرگ رو منتشر میکنه و بعد وایسا دنیا من میخوام پیاده شم.
هدایت میگه: کسی تصمیم به خودکشی نمیگیرد، خودکشی با بعضیها هست و نمیتوانند از آن بگریزند. و یک روز شیر گاز رو باز میکنه، سیگاری میکشه و بدرود دنیا.
ریچارد براتیگان که از همسرش جدا شده بوده، با دختری که نمیدونم چه نسبتی باهاش داشته تلفنی حرف میزنه و ازش میخواد که شعر جدیدش رو گوش بده، ولی اون تماس رو قطع میکنه و نویسندهی ما مقابل پنجره رو به دریا با اسلحه به سرش شلیک میکنه.
رومن گاری در یادداشتی مینویسه "دیگر کاری نداشتم، کلی تفریح کردم متشکرم و خداحافظ"
آرتور کستلر، ویرجینیا وولف، اوسامو دازای، اکتاگاوا، مایاکوفسکی و خدا میدونه دیگه چه نویسندههایی خودکشی کردن.
من اگه خودکشی کنم احتمالا نامهی خودکشیم این خواهد بود
"زیبا بودی دنیا.
امیدوارم اونطرف هم شکلات فندقی و عشق باشه.
آدیوس."
مهرناز
Forwarded fromپنجرهای رو به ساکورا
September 2, 2026 104 3