https://t.me/Morvaxst کشتی آرام روی آب پیش میرفت و افق، بیانتها به نظر میرسید. باد صورتش را نوازش میکرد و صدای موجها تمام فکرهایش را با خود میبرد. پشت سرش، شهری بود پر از خاطراتی که دیگر نمیخواست به آنها برگردد. جلوتر، فقط دریا بود و ناشناختهها. برای اولینبار فهمید گم شدن همیشه بد نیست؛ گاهی باید راه را گم کنی تا خودت را پیدا کنی.
September 2, 2026 17