https://t.me/likecrzyAln
سوار بر اسب، از میان دشتِ مهآلود میگذشت.
باد موهایش را پریشان میکرد و جاده پشت سرش ناپدید میشد.
او مقصدی نداشت؛ فقط میخواست از هر چیزی که گذشته بود دور شود.
اسب، بیآنکه راه را بداند، همچنان جلو میرفت.
شاید بعضی سفرها برای رسیدن نیستند؛
برای ایناند که دوباره بفهمی چه کسی هستی.
1September 2, 2026 37 1