نشستهام و به جمعیت کثیر انسانها مینگرم. نجوایی شبحوار در سرسرای اندیشهام پرسهزنان و ناگاه آشکار میشود و میپرسد: آیا مسئلهٔ بنیادین، سرنوشت انسان است؟ گویی یک لایه زیرینتر، هیولایی خونآشام در جنبش و حرکت است... او میخواهد بر آشوب هستی دامن بزند و بدینشیوه انسانها را به وسوسه و تردید، به سرسام و تأخیر میاندازد. به جای ما آدمیان که مظاهر لوگوسـیم، بهراستی کسِ دیگری در جهان زندگی میکند. ما - چه مفلوکانه - بهتدریج در حال ناپدیدشدنیم...! و با این حال، آن که برای نخستینبار چشمهای هیولا را دید و فریاد زد: [کسی اینجاست ... کسی اینجاست ... !! نسیم غریبی در این حوالی میوزد. بوی کسی میآید. سایهها گواهند که چه میگویم، تاریکیها شاهدند چهها در این عرصه میگذرد ... کسی اینجاست ... کس دیگری اینجاست ...!! ] در بندش کردند و به زنجیرش بستند. او فقط در حال جابهجایی نقطهٔ ثقل مسئله بود. او داشت فریاد میزد، مسئلهٔ بنیادین، انسان نیست. و آیا اکنون اگر من هم فریاد بزنم کسی اینجاست ... کسی غیر از ما انسانها ...!! آیا مرا نیز دیوانه خواهند خواند؟! @SEPIIDESAR
مـــ |سپیدهسار| ــعراج: post #3737 — TG.ME
August 26, 2026 116