از همان ابتدا, کارش وسوسه بود و پلیدی.
آمده بود تا آدم ها را به گناه بکشاند, تا راهشان را به سمت تاریکی کج کند و چیزی از پاکیشان باقی نگذارد.
شیطان بود.
و مگر از شیطان جز گمراهی چه انتظاری میرفت؟
اما چه شد که وقتی نگاهش به آن پسر افتاد, تمام آنچه برایش ساخته بودند رنگ باخت؟
چرا دست هایی که روزی برای کشاندن آدم ها به تاریکی دراز میشد, حالا تنها میخواستند او را از تاریکی دور نگه دارند؟
چه شد که برای نخستین بار, وسوسه نکرد.
نجات داد؟
شاید عشق, تنها گناهی بود که شیطان نمیدانست چگونه مرتکبش شود.
او آمده بود تا فرشته ها را به سقوط بکشاند,
اما در میان تمام آدم هایی که میتوانست گمراه کند, یکی را پیدا کرد که دلش نمیخواست حتی یک قدم از نور دور شود.
پس برای او, شیطان بودن را کنار گذاشت.
نه برای اینکه پاک شده بود,
بلکه چون برای نخستین بار, چیزی داشت که حاضر بود به خاطرش خودش را به آتش بکشد.
و شاید عجیبترین حقیقت دربارهی شیطان همین باشد.
گاهی شیطان عاشق میشود,
و عشق, او را بیشتر از هر گناهی به نابودی میکشاند.
مگر چشم های او چه داشت که حتی شیطان را وادار به نجات کرد؟!
August 24, 2026 317 11