دیشب به خوابم آمدی خوابی که دوباره به یادم آورد دیگر در دنیای من نیستی. خوابی که هر لحظه اش عذابی بود برای جانم, انگار تمام آنچه سال ها سعی کرده بودم فراموش کنم, در چند دقیقه دوباره رو به رویم ایستاده بود. در خواب, هنوز بودی.. هنوز صدایت آشنا بود, هنوز حضورت همان حس قدیمی را داشت, اما چیزی در میان ما تغییر کرده بود. چیزی که حتی خواب هم نمیتوانست پنهانش کند. تو دیگر سهمی از زندگی من نداشتی, و من فقط تماشایت میکردم, مثل کسی که میداند چیزی را برای همیشه از دست داده, اما هنوز دلش نمیخواهد باورش کند. هر لحظهی آن خواب برایم سنگین بود. نه به خاطر اینکه دلم میخواست دوباره برگردی, بلکه به خاطر اینکه خواب هم نتوانست انکار کند که رفتنت چه چیزی را در من جا گذاشت. خوابم دوباره نشانم داد که تو درد بودی برای من, دردی که زمانی با تمام وجود دوستش داشتم و حالا فقط خاطره ای از آن مانده است. شاید عجیب باشد, اما بعضی آدم ها حتی وقتی از زندگی مان میروند, باز هم راهی برای برگشتن پیدا میکنند. نه با قدمهایشان, بلکه با خاطرههایشان, با خواب ها, با همان لحظه های کوتاهی که ناگهان همه چیز را به یادمان می آورند. حالا خیلی وقت است که میگذرد... خیلی وقت است که تو نیستی, خیلی وقت است که زندگی بدون تو ادامه پیدا کرده و من هم یاد گرفته ام نبودنت را میان روز هایم جا بدهم. اما دیشب, برای چند لحظه, تمام آن فاصله از بین رفت. تو دوباره در خوابم بودی و من دوباره همان آدمی شده بودم که هنوز نمیدانست با خاطرهی تو چه کند. صبح که بیدار شدم, تو رفته بودی, مثل همیشه. فقط این بار, چیزی از تو با خودم به صبح آوردم, یادآوریِ تلخِ اینکه بعضی آدم ها حتی وقتی دیگر در دنیای ما نیستند, گاهی هنوز میتوانند در خوابمان ظاهر شوند و برای چند لحظه, تمام گذشته را زنده کنند. نامه ای میان دیگر نامهها. با نام تو, برای کسی که دیگر در زندگی ام نبود.
axnegar.fahares.com/axnegar/ce342382337b68c27063a370c0992ba4AgACAgQAAxkBCP-4UWqdKgYwOKKHewZHTP4Pr4fq1tMpAAInEGsbpJ3pUMPLB-erq74PAQADAgADeAADPQQ.jpgدیشب به خوابم آمدی خوابی که دوباره به یادم آورد دیگر در دنیای من… — 𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐 • — TG.ME
September 6, 2026 40