"یادداشت های شبانه " شماره ۰۰۱ ۱ سپتامبر ، ساعت ۱ بامداد شب که میشود، پستچی به خانهی خودش برمیگردد و راننده مسیر آخرش را تمام میکند، فروشنده کرکرهی مغازه را پایین میکشد و من هم احتمالاً تمام باقیماندههایم را برای فکر کردن به کار میگیرم و به چیزهایی فکر میکنم که در طول روز حتی برایم حائز اهمیت نبودند؛ به آدمهایی فکر میکنم که بدون اینکه چیزی از هم به خاطر داشته باشیم، یا حتی اسم یکدیگر را بدانیم در زندگی هم تأثیر گذاشتهایم. برای پستچی، من فقط تحویلگیرندهی بستهای بودم که باید به مقصد میرسید؛ برای راننده اسنپ، یکی از صدها مسافری که در این هفته دیده بود و احتمالاً آنها هم برای من فقط پستچی و راننده اسنپ هستند. اما حالا که شب شده و هرکس به نقطهی امن خودش پناه برده، آنها میتوانند پدر، برادر یا نقطهی امن فرد دیگری باشند. همان دستی که ظهر بستهای را به دست من داد، میتواند همان دستی باشد که کودکی را نوازش میکند همان کسی که چند ساعت پیش پشت فرمان فقط مسافری برایش بودم، شاید حالا کسی باشد که یک نفر تمام شب منتظر برگشتنش است. و شاید من هم معشوقهی کسی باشم یا دخترِ کسی، دوستِ کسی یا حتی نقطهی امنِ کسی. شاید به خوبی از نقش هایی که در زندگی آدمها داشتم آگاه نباشم ،همانطور که آنها هم چیزی از نقشهایشان در زندگی من نمیدانند اما ما روزها از کنار هم عبور میکنیم، بیخبر از اینکه پشت هر چهره، یک خانه هست، یک گذشته، چند نفر که دوستش دارند، چند نفر که منتظرش هستند و شاید کسی که نبودنش برای یک نفر، تمام خانه را ساکت میکند. و چقدر عجیب است آدم بتواند در زندگی آدمهای مختلف، آدمهای کاملاً متفاوتی باشد؛ برای یکی، یک غریبه، برای یکی، یک مسافر، برای یکی، یک مشتری، و برای یکی، تمامِ خانه. و شاید ما هیچوقت نفهمیم امروز یا فردا در زندگی چه کسی، چه نقشی داشته و خواهیم داشت.
یادداشت های شبانه " شماره ۰۰۱ ۱ سپتامبر ، ساعت ۱ بامداد شب که میشود،… — اتاق'۱۹۲۴'🕯 — TG.ME
August 31, 2026 308 2