-پرونده قاتل شب کریسمس
قاتل شب کریسمس فکر میکرد بعد از قتل، هیچکس نمیتواند پیدایش کند...
اما یک روانپزشک که حتی یکبار هم او را ندیده بود، شروع کرد به توصیف چهره، سن، زندگی و حتی رابطهاش با مادرش.
و عجیبتر اینکه، بخش زیادی از حرفهایش درست از آب درآمد...
#part1
شب کریسمس بود.
خیابانهای نیویورک حالوهوای عجیبی داشتند؛ چراغهای رنگارنگ، مغازههایی که تا آخرین لحظه باز بودند و آدمهایی که با عجله خودشان را به خانه میرساندند.
اما در میان همین شلوغی، زنی در خیابان هدف حمله قرار گرفت.
قاتل به او نزدیک شد و با چاقو چندین ضربه به بدنش زد.
زن جان باخت.
در نگاه اول، با یک قتل خیابانی روبهرو بودند؛ قتلی که میتوانست نتیجه یک سرقت، درگیری یا حمله ناگهانی باشد.
اما وقتی پلیس شروع به بررسی صحنه کرد، متوجه چیزی شد که این قتل را از یک جنایت معمولی جدا میکرد.
قاتل فقط قربانی را نکشته بود.
او چیزی را با خودش برده بود.
چیزی که بعداً برای پلیس اهمیت زیادی پیدا کرد:
گواهینامهٔ قربانی.
و این تازه شروع ماجرا بود...
#part2
پلیس صحنه را بررسی کرد.
کیف قربانی، وسایل شخصی، آثار درگیری و نشانههای بهجامانده از قاتل.
اما یک رفتار عجیب بیشتر از همه توجه آنها را جلب کرد.
قاتل با رژ لب قربانی نوشتهای توهینآمیز بر جای گذاشته بود.
چرا؟
اگر هدف فقط کشتن بود، چرا باید چنین کاری میکرد؟
و اگر هدف سرقت بود، چرا گواهینامهٔ قربانی را برداشته بود؟
این رفتارها به نظر تصادفی نمیرسیدند.
قاتل انگار میخواست چیزی بگوید.
اما هیچکس نمیدانست چه چیزی.
پرونده به بنبست نزدیک میشد.
تا اینکه نام یک نفر وارد ماجرا شد:
دکتر جیمز A. بروسل.
روانپزشکی که بعدها به یکی از معروفترین چهرهها در زمینهٔ پروفایلینگ جنایی تبدیل شد.
#part3
بروسل قاتل را ندیده بود.
هیچ عکس، فیلم یا شاهدی در اختیارش نبود که بتواند از روی آن چهرهٔ قاتل را حدس بزند.
پس چطور قرار بود او را پیدا کند؟
او به جای اینکه دنبال اسم بگردد، دنبال ذهن قاتل گشت.
صحنهٔ جرم را از نو در ذهنش ساخت.
قاتل وارد ماجرا شده بود.
زنی را انتخاب کرده بود.
او را کشته بود.
اما بعد، به جای اینکه فوراً فرار کند، چند کار عجیب انجام داده بود:
گواهینامهٔ زن را برداشته بود.
از رژ لب او استفاده کرده بود.
و پیامی توهینآمیز از خودش به جا گذاشته بود.
بروسل به این نتیجه رسید که این قتل احتمالاً برای قاتل فقط یک جنایت ساده نبوده.
پشت آن، یک رابطهٔ روانی عجیب با قربانی وجود داشته است.
#part4
حالا بروسل شروع کرد به ساختن تصویری از مردی که هیچوقت ندیده بود.
او معتقد بود قاتل احتمالاً جوان است.
جوانی منزوی.
کسی که ارتباط اجتماعی چندانی ندارد.
کسی که احتمالاً در زندگی عاطفی و اجتماعی خود شکست خورده است.
اما بروسل حتی از این هم جلوتر رفت.
او حدس زد قاتل از نظر ظاهری هم ویژگیهای خاصی دارد.
مردی لاغر.
با ظاهری نسبتاً نامرتب.
و حتی احتمال وجود جوش و آکنه روی صورتش را مطرح کرد.
اما مهمتر از همه:
بروسل معتقد بود قاتل به احتمال زیاد در نزدیکی محل جنایت زندگی میکند.
و یک ویژگی دیگر هم برایش اهمیت داشت:
قاتل احتمالاً رابطهای بسیار پیچیده با مادرش دارد.
#part5
اینجا بود که تحلیل بروسل وارد بخش تاریکتری شد.
او معتقد بود قاتل در مورد مادرش احساسات متناقضی دارد.
از یک طرف وابستگی شدید.
از طرف دیگر خشم و نفرت.
در ذهن بروسل، زن قربانی ممکن بود به شکلی ناخودآگاه یادآور مادر قاتل شده باشد.
یعنی قاتل در واقع با یک زن غریبه روبهرو نشده بود.
او چیزی را در قربانی میدید که برایش معنای شخصی داشت.
و همین موضوع میتوانست توضیح بدهد که چرا بعد از قتل، وسایل شخصی زن را با خودش برده است.
بروسل تصور میکرد قاتل ممکن است گواهینامه را نگه دارد.
آن را نگاه کند.
و به نوعی با تصویر قربانی ارتباط برقرار کند.
این برای بروسل نشانهای مهم بود.
چون قاتل فقط قربانی را نابود نکرده بود.
او بخشی از هویت قربانی را هم با خودش برده بود.
#part6
اما حالا سؤال اصلی این بود:
اگر بروسل درست میگفت، این مرد کجا بود؟
پلیس باید میان تعداد زیادی از جوانان نیویورک دنبال فردی میگشت که ویژگیهای گفتهشده را داشت.
جوان.
منزوی.
مشکلدار.
احتمالاً دارای مشکلات خانوادگی.
و ساکن حوالی محل جنایت.
اما یک پروفایل بهتنهایی کافی نبود.
قاتل هنوز آزاد بود.
و کریسمس تمام شده بود.
شهر به زندگی عادی برگشته بود.
ولی یک نفر هنوز با چیزی که از قربانی برداشته بود زندگی میکرد...
#part7
تحقیقات ادامه پیدا کرد.
پلیس کمکم به جوانی رسید که ویژگیهایش با تصویری که بروسل ساخته بود، شباهتهایی داشت.
و هرچه بیشتر دربارهٔ او تحقیق کردند، جزئیات بیشتری ظاهر شد.
سنش پایین بود.