تو در جانِ منی... دوری نکن دردت به جانِ من! به پایان گرچه نزدیک است… — کتاب بخون — TG.ME

تو در جانِ منی... دوری نکن دردت به جانِ من!
به پایان گرچه نزدیک است دیگر داستان من

تو را چون زخم‌های دیگرم در یاد خواهم داشت
مرا از یاد خواهی بُرد بانوی جوانِ من...

زمینی ساکتم... در سینه‌ام جوش و خروشی نیست
که یخ کرده‌ست بی‌آغوشِ تو آتشفشان من

اگر صد سالِ نوری دور هم باشی، خدا را شکر!
همین خوب است... سوسو می‌زنی در آسمانِ من

دلم ترسیده... قصد بردنِ جفتِ مرا دارند
عقابانی که می‌چرخند دُورِ آشیان من

تَرَک دارم ولی جانم به جانت بند خواهد ماند
فقط همرنگِ عاقل‌ها نشو دیوانه‌جانِ من!


به هرسو می‌دوم جادوگری نو! اژدهایی نو!
که در خود هفت‌خوانی تازه دارد هفت‌خوانِ من!

حلالم کن وطن! بر آرشت دیگر امیدی نیست
غرورم مرده در لرزیدنِ تیر و کمان من

امید تازه‌ای در خونِ این خلقِ هراسان نیست
که‌ صدها دیو دارد کشور بی‌قهرمانِ من!

خودم را با تمام خاطراتم دوست می‌دارم
اگرچه دشمنی کردند با من دوستانِ من!

ـحامد ابراهیم‌پور
🤩 𝙍𝙀𝘼𝘿𝙄𝙉𝙂𝙇𝘼𝙉𝘿
❤5
September 8, 2026 533 11