دامن می‌زنم به قامت برهنه‌ی تبعیدی بودنم و می‌دانم که سر هر چاهی… — منِ خام — TG.ME

دامن می‌زنم به قامت برهنه‌ی تبعیدی بودنم و می‌دانم که سر هر چاهی عربده بکشم، از جیغ لبریز می‌شود. می‌دانم هر لاله‌ی گوشی که در معرض طبیعت رو به زوالم قرار گیرد، رفته رفته خشک می‌شود و همانند دندانی مصرف شده، سقوط می‌کند. می‌دانم که من هنوز محکومم به این هنوزها. من هنوز پشت این دیواره‌های گچی به سر می‌برم. وسعت شهر، هم قواره‌ی انزواطلبی ناخواسته‌ی من نیست و در، با وجود قفل نبودنش تمایلی به باز شدن ندارد. اینجا سرای لنگرهای زنگار گرفته است. سرای عرشه‌های خرد شده، سرای بادبان‌های سوخته. اینجا یک بیابان خاطره است، میراثی نحس از دریایی که به جای بخار و تناسخِ باران شدن، دود شد و رفت هوا. حقیقتِ مطلوب، به کل وجودی برای ارائه ندارد. فقط واقعیت خام و زشت است، که رشته به رشته‌ی وجود لرزانم را در بر می‌گیرد. بدل به یک مومیایی شده‌ام؛ جلد شده با چرک نویس‌هایی که از جگرشان سیاهی جوهر می‌چکد. من یک رد ممتد از سیاهی شده‌ام، آن هم در تاریک‌ترین نقطه‌ی دنیا. پیروزانه شکست خورده‌ام. شکست خورده‌ایم. وضعیت، آینده‌ی نمادین پس ذهن‌ها را به قهقرای مطلق دعوت می‌کند. هر دهان، یک دکه‌ شده و هر دکه، بجز غم و اغراق به تلف شدنِ پیش از موعود، چیزی برای ارزانی ندارد. در حواشی خیابان‌های مسدود با ترافیک، روی جدول‌های رنگ پریده‌‌ی کنج جاده نشسته‌ایم، جان می‌کنیم و با دندان‌های زرد شده از سیگار، می‌خندیم. اعتراف می‌کنیم که بگا رفته‌ایم. خیلی ساده. خیلی خودمانی. خیلی ملموس. اغراقی از ته دل. پنداری که هویت جدیدمان را پیدا کرده‌ایم و به جای تقابل، انگشت می‌فشاریم روی دکمه‌ی سبز پذیرفتن. تمام عیدها مرده. تقویم حوصله‌ی ورق خوردن ندارد. برچسب روی ماه‌ها، تغییر می‌کند؛ اما زیستن؟ نه‌، زیستن دیگر در این عدمِ ادامه‌دار، پذیرای تغییر نیست.
September 4, 2026 58 1