من خیلی از تو دورم. پس ناچارم به جای دادن خودم در کلماتی که دیگر… — منِ خام — TG.ME

من خیلی از تو دورم. پس ناچارم به جای دادن خودم در کلماتی که دیگر حوصله‌ام را ندارند و مدام از زمین و زمان شکایت کنم. از خودم زیاد دارم، ولی باز هم در انتهای روز خود را کم می‌آورم و باور کن نمی‌دانم با کدامین زبان و چطور، باید به بقیه تفهیم کنم که من، حتا برای خودم هم کمم و ناکافی. سخت است که شرح دهم بی تو علائم جا مانده از مفهوم زنده بودن در من، صرفا پستی و بلندی سینه‌ای لاغر و غرق اضطراب است. می‌دانی، به اندازه‌ی کافی زشتی دیده‌ام. می‌دانی‌، ترس مادر را دیده‌ام. ناامیدی پر غضب پدر را دیده‌ام. بغض برادر را دیده‌ام. اشک خواهر را دیده‌ام. خنثا شدن حرارت سوزناک عواطفم را دیده‌ام. دیده‌ام. دیده‌ام. دیده‌ام. بس است. دیگر از دیدن سیرم. دلم خواسته‌اش را داد می‌زند. می‌خواهد که در ورطه‌ای دور از نگرانی و تنش، تو را از مرزهای بدنم عبور دهم و کارهای اداری مربوط به اقامتت در آغوشم را با سرعت هرچه تمام‌تر به سر انجام برسانم. دلم می‌خواهد این هوا را نفس نکشم و در عوض، به جایی برسم که هیچ نقشه‌ای جسارت فتحش را نکرده و هیچ سینه‌ای طعم دمش را نچشیده باشد. دلم می‌خواهد در آن جولانگاه صفر، مثل نیاکان زحمت‌کشِ ریق رحمت سرکشیده‌مان، با دستان لاجون خودم محفلی بسازم و فارغ از توجه به نمایه‌ی درنخورش، باطنی درش تدارک ببینم که به اندازه‌ی تعداد دفعاتی که احساس ناامنی کردیم، امن باشد. من نیز انسانم. حیاتی تمام شدنی دارم و هر نفسی که از من کاسته می‌شود، یک بند ناخن به مرگ اجازه نزدیکی بیشتری می‌دهد و اگر بخواهم روراستانه جار بزنم، دلم نمی‌خواهد در بین این خبرهای منحوس مدفون شوم. دلم نمی‌خواهد بدین راحتی تنها سرمایه‌ی پرارزشی که به تن دارم، همان جوانی موقتی‌ام را، در قماری نابرابر ببازم و در سنین دورتر وقت صرف کنم برای گره گشایی از عقده‌هایی که میراث گذشته‌ام بودند. من، تورا می‌خواهم. همانطور که مهاجر وطن را می‌خواهد. همانطور که آتش، هیزم می‌خواهد. همانطور که کاغذ، تیزی نوک خودکار را می‌خواهد. من، تورا می‌خواهم. زیاده‌خواه نیستم، اما تو زیادی و خواستار تو بودن، می‌تواند به قیمت زیاده‌خواهی من تمام شود. هراسی هم نیست. بگذار زیاده‌خواه تلقی شوم. مهم تلقی مابقی نیست، مهم ماییم و ما، باید در مصون باقی بمانیم. باید حاشیه‌ای تعبیه کنیم و در امان باقی بمانیم. ازین در هم ریختگی، ازین تراژدی ملی، ازین دقایق منتهی به نیستی. مثل آرشی شده‌ام که روی نوک قله ایستاده و با فقدان تیر مواجه شده! مثل آرشی با تیردان خالی شده‌ام که به جای شلیک تیر ناجی، خودش را از نوک قله رها می‌سازد. هرچند. قبلا هم به تو گفته بودم. هر بام و بلندی، سکویی محسوب می‌شود برای پرواز. به شرط اینکه تو، ماه باشی؛ و من، همیشه برای پریدن به سمت ماه جسورم.
August 31, 2026 317 8