از هجدهم دی جهان برای من معنای اخلاقیِ خود را از دست داد. نه به این معنا که شر تازهای رخ داد، بلکه از آن رو که پرده کنار رفت و آنچه همیشه آنجا بود عریان شد. از آن شب به بعد دیگر شبها به پایان نمیرسند. فقط لایهلایه روی هم انباشته میشوند. مثل خاطراتی که هرگز اجازهی فراموشی نمیگیرند.
گریه دیگر واکنشی احساسی نیست. شکل دیگری از اندیشیدن است. من گریه میکنم چون فکر میکنم و فکر میکنم چون نمیتوانم نگریم. اندوه، نه حادثهای گذرا که وضعیت وجودی من شده است. حالتی پایدار از بودن در جهانی که مرگ را نه بهعنوان فاجعه بلکه بهعنوان سازوکار ادارهی خود پذیرفته است.
در روشنترین ساعتهای روز وقتی همهچیز وانمود میکند که عادی است چیزی در درونم فرو میپاشد. نامی، تصویری یا حتی سکوتی کوتاه کافی است تا بفهمم گذشته هنوز نگذشته است. آنها که به دست حکومت جمهوری اسلامی کشته شدند فقط مرده نیستند. آنها در من ادامه یافتهاند بهصورت زخمی که نه خونریزی میکند و نه التیام مییابد.
آزادی اگر روزی بیاید برای من دیگر نویدبخش نخواهد بود. آزادیِ دیرهنگام شکلی از بیعدالتی است. چگونه میتوان رقصید وقتی بدن هنوز وزن اجسادی را به دوش میکشد که فرصت زندگی نیافتند؟ شادی پس از این همه مرگ بیشتر شبیه فراموشی است تا رهایی و من از فراموشی میترسم.
من داغدارِ انسانها نیستم. داغدارِ امکانهایم. داغدارِ عشقهایی که میتوانستند جهان را کمی قابلتحملتر کنند و نکردند. چون صاحبانشان حذف شدند. هر آنچه میتوانست باشد و نشد، اکنون در من بهصورت سوگی فلسفی حضور دارد. سوگی برای آیندهای که پیش از تولد دفن شد.
زمان دیگر خطی نیست. گذشته مدام به حال هجوم میآورد و آینده چیزی جز تکرار همان فقدانها نیست. به همین دلیل فصلها تغییر نمیکنند. تغییر، نیازمند امید است و امید نیازمند این باور که زندگی ارزشی ذاتی دارد. باوری که از هجدهم دی برای من فرو ریخته است.
از این پس، جهان در یک فصل منجمد شده است. نه زمستان است و نه بهار.
چیزی میان زوال و تعلیق. اما اگر نامی بخواهم بر آن بگذارم، پاییز دقیقترین واژه است:
فصلی که در آن همهچیز پیش از آنکه بمیرد، میفهمد که خواهد مرد.
و من در این فهم دائمی، زندگی میکنم.
سیاوش
15
1February 11, 2026 2.1K 28