با بُهت، به شعله های وحشی آتش چشم دوخته بود. ✍ : ملیسا زحمتکش انگار… — 𝑹𝒂𝒅𝒊𝒐 𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 — TG.ME

با بُهت، به شعله های وحشی آتش چشم دوخته بود. ✍ : ملیسا زحمتکش انگار که هیولایی ترسناک، تمام زحمات یک ساله اش را درسته می‌بلعید. سرخی آتش، بر سیاهی شب غلبه کرده بود و جلوه هایی از جهنم را تداعی می‌کرد. در آن هیاهوی پر تشویش، فقط صدای شیون و زاری های زنش را کم داشت. دلش میخواست تمام ِ اینها کابوسی بیش نباشد، اما سیلی تلخ ِ بیداری محکم به صورتش خورد. در آن لحظه حس عمیق تنهایی و اندوه او را در بر گرفت. نمی‌توانست باور کند که همه چیز به یکباره از بین رفته باشد، آرزویش بود که این اتفاق دروغ باشد، و صد افسوس که در عمق واقعیت ِ دنیا ایستاده بود. توانی در پاهایش برای ایستادن احساس نمیکرد. انگار در قعر جهنم، برای زحماتش عزاداری می‌کرد. رعد خشم و غم، دلش را لرزاند. حس کرد که همه دنیا به او پشت کرده اند. خدا را صدا کرد و با ماتم پرسید چراااا؟ صدای هوهوی باد ِ بی سامان در آن موقع از سال، چیزی نبود که قابل انتظار باشد. اما انگار باد هم ترانه ای غمناک می‌خواند و خود را در محنت مرد، شریک میدانست. در یک لحظه ی ناگهانی بی آنکه اختیاری بر گام هایش داشته باشد، به سمت تانکر آبی که تازه رسیده بود، دوید. تقلا کرد تا آب را به سمت زمین ببرد. اما نتوانست‌. درد را در تمام ِجانش احساس کرد و با فریادی به زمین افتاد. مردم دورش را گرفتند و سعی کردند آرامش کنند. آخر آنان چه می‌دانستند آرامش ِ قلبش هم داشت همراه با زمینش میسوخت. انبوه ابرهای تیره، آسمان را گرفتند و ماه در میان آن ها ناپدید شد‌. اطرافیانش با ترحم به چهره رنگ باخته اش چشم دوختند، و هرکدام حرفی زدند در جهت تسلی، دلش می‌خواست همه‌شان را ساکت کند و برگردد به دیروز که در فکر برداشت محصولش بود. افسوس که ناشدنی بود. آه که کار دنیا چقدر بی اعتبار و سست بود و آدمی در یک روز از عرش به فرش می افتاد. تمام وجودش از اضطراب و اندوه آکنده بود. به دوزخی که از دل زمین آبادش برپاخاسته بود نگاه کرد، نمی‌دانست چقدر زمان گذشته، اما هوا گرگ و میش بود. نگاهش را سوق داد به سمت مترسک سوخته وسط مزرعه که انگار با لبخند برایش‌ دست تکان می‌داد. ⚠️ اگه نوشته‌ای داری و می‌خوای منتشر بشه،      اینجا بفرست. •𝑅𝒶𝒹𝒾𝑜.𝑅𝒾𝓅𝒶𝓇𝑜•

August 17, 2026 395 1