درخت بید خانه ما عاشق نیست، شرمنده است... ✍️ : ریحانه سیری از زمانی که به یاد دارم تا به حال درخت بیدی گوشه حیاط خانهمان بود. بعضی از اهالی خانه و محل معتقد بودند که درخت عاشق است بارها شنیده بودم که میگفتند بید مجنون، چون به عشقش نرسید به این حال و روز افتاد و همیشه سرش را به زیر انداخته و با شاخ و برگ هایش رویش را پوشانده. اما عاشق که سر به زیر نمیشه، همیشه عشاق شجاعترین افراد جامعه بودند چون برخلاف میل و رغبت جامعه به سمت چیزی میرفتند که اصولا درست نبود! شما تا حالا عشقی که به نتیجه برسه دید؟ یا عشقی که مخالفی نداشته باشه ؟ من که ندیدم! به نظر من درخت ما هم عاشق نبود چون هیچ شجاعتی نداشت ساکت و سر به زیر گوشای افتاده بود چند سالی بود که زندگی همه مردم به حال و روز درخت شباهت داشت مردها و زنها شرمنده و خسته از شرایط سر به زیر ادامه میداند. آری درخت شرمنده بود! شرمنده از اینکه باری نداشت و نمیتونست نیازهای بچه درختهاش رو برطرف کنه! شرمنده از اینکه با تغییر فصل و حتی سال اوضاع و شرایط درخت تغییری نمیکرد و فقط پیرتر میشد! بعد از رفتن مامان و بابا قصد داشتم که اون خونه با همه خاطراتش رو بذارم برای فروش و برگردم دنبال زندگی خودم، از اینکه قرار بود برگردم به شهر و سرکار و زندگی مستقل خودم رو ادامه بدم خوشحال بودم ولی از اینکه قرار نیست دیگه به اون خونه و اون حیاط برم ناراحت. روزها و شبها پشت سر هم رد میشدند و به تاریخ رفتنم نزدیکتر میشدم، این روزها بیشتر به سراغ حیاط خانه و درخت بید میرفتم انگار دلم نمیخواست که برای همیشه از اونجا برم. اینبار من بودم که شرمنده بودم. به درخت بید که نگاه میکردم متوجه شدم که چقدر با سالهای قبل فرق کرده چقدر افتادهتر شده. خاطرات اون خونه برای من با ارزش بود ولی دیگه تصمیم خودم رو گرفته بودم فردا برای آخرین بار به حیاط خانه میآمدم و برای آخرین بار خاطرات رو مرور میکردم این روزها زیاد تصمیم داشتم که زندگی شهری خودم رو بیخیال بشم و برگردم ولی این تصمیم درستی نبود لااقل حالا که دیگر مامان و بابا توی خونه انتظارم رو نمیکشیدند. طبق قرار قبلی خونه به فروش رفت. ⚠️ اگه نوشتهای داری و میخوای منتشر بشه، اینجا بفرست. •𝑅𝒶𝒹𝒾𝑜.𝑅𝒾𝓅𝒶𝓇𝑜•
9
2
1