کاج کوچکی که سر ِ قبر ِ پدر غرس کرده بودند خشک و کاهی رنگ شده بود. مرد در چهلم پدر به مادر گفت: - دوستش داشتی؟ مادر گفت: - پونه چرا نیامد؟ مرد گفت: - بابا رو دوست داشتی؟ مادر گفت: - نذاشت مرد گفت: - چطوری نذاشت؟ چشم ِ مادر، نوک ِ بینی ِ مادر، پوست ِ صورت ِ مادر، سرخ و خیس بود. گفت: - با اخلاقش. به هیچی گوش نمیداد. حرف حرف ِ خودش بود. مرد گفت: - قبل ِ بابا خواستگار داشتی. همهش میگفتی کاش با اون سرگرده ازدواج میکردم. مادر گفت: - الکی میگفتم. گروهبان بود. مرد گفت: - درجهش مهم نیست. مهم اینه که بعد ِ 40 سال ازدواج هنوز بهش فکر میکردی. مرد فکر کرد یکی از هزاران پیرمرد ناآشنایی که در ازدحام گورستان بُر خورده است ممکن است همان گروهبان ِ خواستگار ِ مادر باشد. مادر گفت: - طبیعیه! مرد گفت: - اگه الان میدیدیش چکار میکردی؟ مادر گفت: - سر قبر ِ بابات داری منو سین جیم میکنی؟! مرد گفت: - بابای من یا شوهر ِ خودت؟ مادر گفت: - اون واسه من شوهری نکرد. مرد گفت: - میدونستی این حرفا یه مردو میچلونه؟ میدونستی خوردش میکنه؟ مادر گفت: - بابای تو خورد میشد؟ هیچی جز خودش براش اهمیت نداشت. مرد برگهای خشک کاج را با پشت دست نوازش میکرد. پلاک ِ فلزی ِ قبر ِ بیسنگ ِ پدر زنگ زده بود. مرد میگفت: - هیچ وقت بهش خیانت کردی؟ مادر گفت: - زبونتو گاز بگیر بچه مرد گفت: - از بدنش خسته شده بودی؟ به بدن ِ یه مرد ِ دیگه فکر میکردی؟ مادر گفت: - استغفرالله. حرف مفت نزن علی! مرد گفت: - چشماتو میبستی موقعی که باهاش میخوابیدی؟ به گروهبانه فکر میکردی؟ مادر گفت: - کثافت ِ بیغیرت مرد گفت: - دوست داشتی پستونتو که میکردی تو حلق ِ من شیر میدادی، میکردی تو دهن ِ اون گروهبانه؟ بچه جلوی ِ دست و پاتو گرفته بود؟ مادر صورت ِ مرد را چنگ زد. گفت: - همون شیرم حرومت! و باز چنگ زد. پوست ِ صورت ِ مرد زیر ِ ناخن ِ مادر لوله شد. صورت ِ مرد گر گرفت. گفت: - دیگه پیر شدی. مهم نیست دیگه. جوون بودی باید ازت میپرسیدم. فایدهای نداره دیگه. مادر گفت: - تن ِ باباتو تو گور نلرزون! مرد گفت: - نمیلرزه. مرده دیگه. راحت شده. نشده؟ از اون گروهبانه. پاهاشو تو حوض میشست؟ پوتینشو میآورد تو قایم میکرد که از پشت ِ بوم دوره؟ بوی عرقشو دوست داشتی؟ فرنچشو در میآورد؟ عرق چین تنش بود؟ فانسقهشو باز میکرد؟ من تو گهواره گریه میکردم؟ میگفتی بچه داره گریه میکنه؟ اون نمیذاشت بیای سراغ من؟ مادر میان صحبتهای مرد دهان ِ او را گرفت و با دست دیگر محکم خواباند توی گوشش. جماعت برگشتند به مرد نگاه کردند. مرد بلند شد. گفت: - گم شید پی کارتون ... مردم نگاه میکردند. مرد عربده کشید: - گمشید آشغالا، هری ... گمشید سر قبر پدراتون گریه کنید. خواهر انگشت به دهان مانده بود. دوید صورت ِ مرد را میان ِ دو دستش گرفت و از او دلجویی کرد. قسمش داد. گفت: - تو رو خدا علی. تو رو خدا. مرد به خواهر گفت: - به شوهرت با علاقه میدی یا میخوای خودتو خالی کنی؟ خواهر لبش را گاز گرفت. از مرد پرهیز کرد. به مادر گفت: - دیوونهس. فکر میکنه همه عین ِ زن ِ خودشن! مرد جیغ کشید: - پوووونه ... پوووونه ... پوووونه ... و گریست. مادر به مرد نگاه میکرد. خواهر به مرد نگاه میکرد. باد ِ گرم برگهای خشک و تنهی ِ لاغر ِ کاج خشک را تکان میداد. پ.ن: قسمتی از رمان #علیرضا_روشن #رمان_کوتاه #سایه_لیلی @Rad_Cast
کاج کوچکی که سر ِ قبر ِ پدر غرس کرده بودند خشک و کاهی رنگ شده بود… — رادکست — TG.ME
November 15, 2024 181