میگن یه روزگاری یه شیخی کلی مرید داشت دورش که می گفتن شیخ ما مریض شفا میده چشم دلش روشنه و معصومه و از این حرفا، یکی میاد پیش شیخ میگه یاااااشیخ اینا درسته شما دست به خاک می زنی طلا میشه؟ شیخ دستی به ریش کشید و گفت نه به جان بچه م. اون بنده خدا برگشت پیش مریدا گفت شیخ میگه من این کرامات رو ندارم. مریدا گفتن: اون خودش حالیش نیست خیلی آدم حسابیه ما میدونیم
سُلی گفت fof کار نمی کنه گفتن اینجوری میگه دست زیاد نشه
تواضع به خرج نمیداد داشت میگفت دوستان من یه چرت و پرتی گفتم شما «واز گِچین» لطفا
ایف میگه ترید نمی کنم خودم، میگن این از فروتنیشه انقد دراورده دیگه نیاز نداره
واقعا پاچه این افراد سزاوار فروش نیست؟
حالا تا همه متوجه بشن چرت و پرت های الف.ه رو، این قصه ادامه داره.
18
4April 24, 2025 697 1