💔 داستانی واقعی که در مصر رخ داده است رفتگر شهرداری هر روز یک کیسه غذا و مقداری پول داخل سطل زباله میگذاشت تا مادری فقیر مجبور نباشد برای پیدا کردن غذا جلوی چشمان فرزندانش در میان زبالهها جستجو کند… اما نمیدانست روزی که آن زن دیگر نیاید، رازی آشکار خواهد شد که او را چنان به گریه میاندازد که هرگز در عمرش چنین گریه نکرده بود. صاحب این داستان میگوید: سالهای زیادی پیش، در یکی از محلههای دورافتاده به عنوان رفتگر کار میکردم. ما گروهی شش نفره بودیم که هر صبح با یک کامیون کوچک برای خالی کردن سطلهای زبالهای که مقابل خانهها قرار داشت، به اطراف محله میرفتیم. کار سخت و خستهکننده بود، بوی زبالهها آزاردهنده بود و مردم از کنار ما عبور میکردند، انگار اصلاً وجود نداشتیم. اما من راضی بودم و با خود میگفتم: «روزی حلال، هرچقدر هم سخت باشد، از دست دراز کردن نزد مردم باارزشتر است.» روزی طبق معمول به محلهای آرام رسیدیم. هر کارگر به سمت سطلی رفت تا آن را در کامیون خالی کند. من نیز به یکی از سطلها در انتهای خیابان نزدیک شدم، اما ناگهان ایستادم. زنی را دیدم که کنار سطل ایستاده بود و با دستانی لرزان در آن جستجو میکرد. باقیمانده غذاها را در کیسهای کهنه جمع میکرد. پشت سرش هفت کودک ایستاده بودند؛ چهار پسر و سه دختر. چهرههایشان رنگپریده بود و نگاهشان به دستان مادرشان دوخته شده بود؛ گویی در میان زبالهها منتظر معجزهای کوچک برای نجات بودند. در جای خود خشک شدم. نمیخواستم نزدیک شوم تا خجالتزده نشود و نمیخواستم صدایی بلند کنم تا همکارانم او را نبینند. فقط از دور ایستادم و نگاهش کردم، در حالی که اشک چشمانم را میسوزاند. او با عجله و شرمندگی جستجو میکرد؛ تکهای نان، کمی سبزیجات و باقیمانده غذایی پیچیده در کاغذ را برمیداشت، سپس با ترس اطراف را نگاه میکرد؛ گویی فقر جرمی بود که باید پنهان میشد. وقتی کارش تمام شد، دست کودکانش را گرفت و با شتاب رفت؛ انگار میخواست پیش از فرار از بوی زباله، از نگاههای مردم فرار کند. بعد از رفتن او، به سطل نزدیک شدم و در حالی که اشکهایم را پاک میکردم، باقیمانده غذاهای آلودهای را که جا گذاشته بود دیدم. احساس کردم قلبم شکسته است؛ زیرا خودم پدر بودم و میدانستم گرسنگی کودک و نگاه او به پدر یا مادرش چه معنایی دارد. روز بعد، در همان ساعت به همان محله بازگشتیم. از کامیون پایین پریدم و قبل از رسیدن همکارانم به آن سطل دویدم. میترسیدم کسی او را ببیند و با حرف یا نگاهی تحقیرش کند. او دوباره آنجا بود. همان زن. همان کودکان. همان شرمندگی. و همان گرسنگی بیرحم. مثل روز قبل عمل کرد و من از دور ایستادم تا از کرامتش در برابر نگاه مردم محافظت کنم. وقتی رفت، تصمیم گرفتم کمکش کنم؛ اما به شکلی که احساس حقارت نکند. به خانه برگشتم و به همسرم گفتم: «برای فردا غذای زیادی آماده کن؛ نان، برنج، مرغ اگر بود، و هر چیزی که بتوانیم داخل یک کیسه بگذاریم.» همسرم پرسید: «برای چه کسی؟» گفتم: «برای مادری که برای سیر کردن فرزندانش در زبالهها دنبال غذا میگردد.» همسرم لحظهای سکوت کرد، سپس به آشپزخانه رفت. صبح روز بعد یک کیسه بزرگ سیاه به من داد که داخل آن غذای تمیز و مرتب و مقداری نان گذاشته بود. من هم مبلغ کمی پول در آن قرار دادم. از راننده خواستم ابتدا به همان محله برویم. پیش از آمدن زن، به سمت سطل دویدم، کیسه را در جای مشخصی داخل آن گذاشتم و کمی دور شدم. چند دقیقه بعد زن همراه فرزندانش آمد و طبق معمول شروع به جستجو کرد. ناگهان کیسه را پیدا کرد. با احتیاط آن را باز کرد و وقتی غذای تمیز و پول را دید، دستش در هوا متوقف شد. با تعجب و ترس اطراف را نگاه کرد، سپس کیسه را به سینهاش فشرد و بیصدا گریست. اما کودکانش با چشمانی درخشان به غذا نگاه میکردند؛ گویی تمام عید را در آن کیسه سیاه دیده بودند. آن روز چیزی از زبالهها برنداشت. کیسه را برداشت و در حالی که اشکهایش را با گوشه روسری پاک میکرد، رفت. من پشت کامیون ایستاده بودم و گریه میکردم، اما شادیای داشتم که قابل توصیف نبود. از آن روز به بعد، هر صبح همین کار را تکرار میکردم. غذا و پول را در یک کیسه سیاه داخل همان سطل میگذاشتم و پیش از رسیدن او دور میشدم. از دور نگاهش میکردم که کیسه را برمیدارد. شادی را در چشمان کودکانش میدیدم و با احساسی وصفناپذیر به کارم برمیگشتم. در پایان هر ماه نیز تقریباً نیمی از حقوقم را برایش میگذاشتم. حقوقم زیاد نبود، اما با خود میگفتم: «من خانه، همسر و سرپناه دارم؛ اما او هفت فرزند دارد و گرسنگیای که منتظر نمیماند.» ماهها گذشت. در ابتدا زن همراه هفت فرزندش میآمد، اما بعد از مدتی تنها میآمد. خوشحال شدم و با خود گفتم شاید بچهها به مدرسه رفتهاند یا شاید نمیخواهد فرزندانش او را کنار سطل زباله ببینند.
داستانی واقعی که در مصر رخ داده است رفتگر شهرداری هر روز یک کیسه غذا… — روشنگران عصر جدید — TG.ME
July 5, 2026 413 4