شمع، سالها خیال میکرد دشمنش تاریکیست. برای همین هر شب خودش را میسوزاند تا کمی نور به جهان بدهد؛ بیخبر از اینکه پایانِ او، از بیرون نمیآید… از همان نخ باریکی آغاز میشود که در قلبش جا خوش کرده بود. آدمها هم عجیب شبیه شمعاند. بعضی وقتها چیزی را در سینهمان نگه میداریم؛ یک دلتنگی، یک آدم، یک خاطره، یک سکوتِ طولانی… و بعد تمام عمر فکر میکنیم دردهایمان تقصیر دنیا بوده است. در حالی که آرامآرام، همان چیزی که دوستش داشتیم، همان نخی که پنهانش کرده بودیم، بیصدا ما را تا مرز خاموشی میبرد. تلخترین حقیقت زندگی شاید همین باشد؛ آدم همیشه از جایی میشکند که بیشتر از همه مراقبش بوده. و گاهی برای نجات خودت، باید جرأت کنی بعضی نخها را از دلت بیرون بکشی… حتی اگر بعدش، کمی تاریکتر شوی. – پرنیان رمضانی
May 14, 2026 300 4